تبلیغات
اِسپَرلوس - این چند روز










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

من بطور معمول حافظه‌ام خوبه ... بطور معمول توالی وقایع رو خوب حفظ میکنم ... ولی از پنجم آذر تا الان رو یادم نیست ! در واقع پراکنده یادمه !
چهارم آذر پنجشنبه بود . 
بچه ها یازده صبح بلیط داشتن . 
رامسر برفی بود ... 
چکمه های چرمم رو پوشیدم رفتم خونه دوستم مهمونی ... 
کلوچه خونگی خوردیم ... ساندویچ فلافل خونگی زدیم تو رگ ... دسر فقط یه قاشق چایخوری خوردم .... آخرین فنجون چایی هم در حالی نوش جان کردم که هرم شعله های آتیش هیزمی ، تو صورتم میزد و برف همچنان می بارید .
 ساعت پنج که شد شال و کلاه کردم و یادمه سه طبقه ساختمون رو با سرعت نور پایین دویدم چون سنگ های کف‌پله به شدت سرد بودن مثل قالب‌های یخ . 
رسیدم خونه دیدم پدرم هم رسیده و ماشین موجوده ! زنگ زدم به شایسته پرسیدم کجایین ؟ 
در جواب من گفت: دروازه‌تون چه رنگی بود ؟! فکر کنم پشت دریم !
باز پله هارو بدو بدو اومدم پایین . در رو که باز کردم دوتا دختر پتو پیچ پشت در بودن ! 
فرداییش هوا آفتابی و آسمون کاملا آبی بود ... رفتیم کارت پخش کردیم و دیگه از اینجا به بعدش رو نصفه و نیمه یادمه ...
کلی کار کردیم ... خیاطی رفتیم ... 
اوه ! ساندویچی رفتیم ...
قنادی رفتیم .... رژیمم به فنا رفت ...
بچه ها بستنی زدن تو رگ ...
کلی عکس گرفتیم ...
اربه کله رفتیم ...
تو ماشین یه بربری به شدت خوشمزه با پنیر خوردیم که به من اندازه کباب چسبید ...
کنار دریا رفتیم ...
تله کابین رفتیم ...
هوا خیلی گرم و بهاری بود ...
کلی گشنه مون شد ...
بعد دیگه کجا رفتیم ؟؟؟
واقعا چرا یادم نمیاد ؟؟؟
در به در دنبال جوراب شلواری برای من بودیم که نه خیلی اتفاقی با عروس دوماد برخورد کردیم ... قبلش با حدیث بعد سالها ذرت مکزیکی خوردیم ! ذرت قبلی رو با شایسته خورده بودم تو ولیعصر :))
من هیچ وقت تنهایی ذرت نمیخورم ! خلافش خیلی سنگینه :)) معمولا دنبال یه خلافکارم که شریک بشیم :)
رفتیم با هم لباس های رقص قاسم آبادی و حنابندون انتخاب کردیم ... چهارتا دختر پشت ماشینشون نشستیم و تا خودِ خونه انقدر جیغ زدیم که صدای من یکی گرفت !
بعدشم عروس خودش کلاس خصوصی آموزش رقص برای بچه ها گذاشت ... کلی خنده و شادی داشت
ار فرداش بگذریم چون آرایشگره گند زد و بـــــــــــوووق !!!
ما تا ساعت یک تو تالار بودیم در حدی که دیگه چراغ هارو خاموش کردن که ما تالار رو ترک کنیم :))
بعدشم رفتیم تو حیاط خونه داماد یه ساعت هم اونجا معطل بودیم ...
رسیدیم خونه ساعت 2 بود ... تا لباس عوض کنیم و موهارو وا کنیم شد 4 صبح ... کلا بچه ها هی میگفتن بخوابیم ولی هی نمی خوابیدن !
من 8 صبح بیدار شدم و بقیه کارها رو انجام دادیم ... عصرش لباس های حنا رو پوشیدیم و همونجور سوار ماشین شدیم رفتیم سطح شهر و کلی توجهات به سمتمون جلب شد ...
کلی آدم با ما عکس گرفتن :))
حس سلبریتی بودن دست داده بود خیلی :)))))
انقدر خوب بود که حس کردم یه چیزی شبیه سوخت اتم بهم تزریق شده !!!
همونجا تصمیم گرفتم یه دو دست لباس محلی برای خودم بدوزم :))
به نظرتون چه رنگی بدوزم ؟ 
حتمن یه دست باید مخمل باشه ... سر فرصت بشینم طراحی کنم و بدوزم ...
نمی دونم میدونید یا نه ؟! دامن لباس قاسم آبادی 10 متر پارچه ست !!! دیگه خودتون حساب کنید چقدر گرون و سنگینه ! تازه یه پونزده - بیست ردیف هم نوار بهش دوخته میشه ... دیگه فکر کنم باید گلریزون بکنم تا بتونم به اندازه دو دست پارچه و ابزار و یراق تهیه کنم ...
صبحِ شنبه ، سیزدهم ، بچه ها رفتن و من اون شب نتونستم بخوابم ! یک هو اتاقم خالی شده بود و تا چهار پنج صبح مثل جغد چشمهام باز بود ...
همین الانشم هر روز حداقل یک بار پدر و مادرم میگن از دخترا چه خبر ؟
به نظرم هر خانواده باید یه شیش - هفت تا بچه داشته باشن :))
×××
میدونید ؟ در ظاهر خوب بودم اما بعد اینکه همه چیز تموم شد تازه فهمیدم چقدر استرس تو بدنم تاثیر گذاشته بود !
حس و حال روزهای بعد دفاع رو دارم که نه موقع خواب باور میکردم همه چیز تموم شده و نه موقع بیدار شدن ...
الان دلم میخواد یه چند روز مثل قدیما زندگی کنم ... فقط زندگی کنم ... برم بیرون بگردم ... برم پیش دوستهام ... برم ناپرهیزی کنم و یه بستنی بزنم تو رگ ...
نتونستم این چند روز درست و حسابی تو اینستا گرام عکس بذارم ...
ولی خب بهانه ای شد بعدِ مدتها وبلاگ رو آپدیت کنم ...




[ پنجشنبه 18 آذر 1395 ] [ 08:30 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین