تبلیغات
اِسپَرلوس - نقد رمان ویلان










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

سلام .
خوبین ؟
بعد مدتها دارم تو وبلاگ می نویسم :)
نمی دونم الان مثال " مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه " برای وضعیت من ، مثال مناسبیه یا نه ؟!
بهر حال من همیشه نظر حقیقی خودم رو گفتم و میگم و از این موضوع هم نمی ترسم ! فقط حوصله دردسر و هوچی گری و امثالهم ندارم !!!
ولی با خودم گفتم الان دیگه واقعا اونقدر زمان گذشته که هرکسی وبلاگ من رو میخونه جزء اون دسته ست که حداقل شناخت مختصری از من داره !
برای همین گفتم بیام و نظر خودم رو مکتوب کنم .
×
×
× 
با تشکر از زری جونم که رمان ویلان رو به من معرفی کردن 
من این رمان رو کامل خوندم و یه جورایی مطمئنم بالای 99% شماها هم خوندینش !
به طور کل از لحاظ نوشتار ، شخصیت پردازی ، فضاپردازی و ... داستان خوبی بود . به وضوح شاهد پیشرفت نویسنده بودیم .
پیوستگی وقایع داستان جوری بود بدون اینکه زده بشی ، دلت میخواست تا تهش بری ...
اما در کل ویلان مثل دیکته ای بود که یک غلط رو از ابتدا تا به انتها در هر سطر تکرار کرده بود ...
یک دیکته ای که نمره اش می بایست بیست می شد ، ....
نمیخوام بگم نمره اش چند ! از نظر من نمره قبولی نبود و خیلی هم حیف بود !
اول داستان ورود زنی به ایران رو میفهمیم به نام رها ... اوایل جوری نشون داده میشه که این شخص (با مزاحمت ها و تماس های تلفنی مشکوکش )مقصره در طلاق شخصیت اول داستان( بنیامین ) !
اول داستان جوری نمایش داده میشه که یه عشقی در میونه ! به همین خاطر این تماس ها اندکی منطق همراه خودش داره ... و اینکه رفیق شیش دنگ بنیامین ( امیرعلی) و همسرش ، همدست رها هستند . 
رها در واقع خواهر بنیامین داستان هست که در کودکی برادر کوچکش رو گم کرده ! اما قسمت ناخوش احوال داستان ...
.
.
.
رها در قسمتی از داستان بهانه میاره که چرا چهارسال تماس تلفنی مشکوک میگرفته با امیر علی !
اینکه مست بودم !!! اینکه در گیر فلان کار و فلان مساله بودم ! تا این و اون و اون یکی رو درست کنم شد چهار سال !
یه جا هم میگه می بایست اول از امیرعلی می پرسیدم که آیا تو فرزند خونده ای ؟ که بعدش بگم شبیه پدر منی ! بگم مثلا میتونی برادر من باشی ...
.
.
.
من الان سوالم اینه ... این رها خانم که در یک عروسی بنیامین خان رو میبینه و بخاطر شباهت خیلی خیلی شدیدش با پدرش احتمال میده که این آقا برادرشه ، چرا دنبال این بود بیاد ازش بپرسه تو پسر خونده هستی یا نه ؟ مثلا اگر پدر و مادر بنیامین اعتراف نمی کردن ، چی میشد؟!
.
.
.
من میخوام بدونم من اگر جای رها بودم ... همون بعد عروسی ، بعد شک کردن به نسبت خونی با بنیامین ، بعدِ گفتن ماجرا به امیرعلی و همسرش ، چه میکردم ؟
.
.
.
جواب این مساله اصلا نیاز به فکر کردن نداره ! 
از امیر علی که با بنیامین رفیق گرمابه و گلستان، و خونه یکی بودن ، میخواستم یک نمونه از "دی اِن اِی" بنیامین ( مو ، ناخن ، آب دهن ، خون ) رو بگیره و بندازه تو پاکت و بفرسته بلاد خارجه ! ایشونم که پولدار بودن ! بعد بیست - سی روز جواب می اومد که چقدر با هم فامیلن !
دیگه چهارسال مست کردن و زنگ زدن و استخدام کردن طرف دیگه چی بود ؟!
.
.
.
ولله من هرجور به قضیه فکر کردم ، منطقم راه نداد قبولش کنم !
خیلی حیف بود !
برای یه روزنامه نگار میتونه هزارتا مساله پیش بیاد که منجر به طلاق بشه و کل ماجرا بدون صدمه ادامه پیدا کنه ...
بنظرم این تماسهای رها یه غلطی بود که تو هر خط این دیکته تکرار شد ... تکرار شد و از ارزش داستان کم کرد ...
.
.
.
رها رو که از ماجرا فاکتور بگیریم ، من از خوندن ویلان لذت بردم ... ماجرای بنیامین و آنا و رهام رو دوست داشتم ... خونه پدری بنیامین هم ...
منهای ماجرای رها ، تسلسل داستان هم دوست داشتم .
.
.
.
این بود نظر شخصیِ من 


[ دوشنبه 1 آذر 1395 ] [ 11:21 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین