تبلیغات
اِسپَرلوس - .










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

سلــــــام به همه ... خوبین ؟

وضعیت من : عین داش مشتی ها رو صندلی چرخونم نشستم و دارم براتون حرف میزنم در حالیکه از صبح مثل چــــی دارم عرق میکنم ! آخه چرا انقــــدرررر گرمـــــــــه ؟؟؟ پاییز نیست مگه ؟ من قرار بود امروز خیلی کارها بکنم . قرار بود فردا یه کار ببرم دانشگاه که دقیقا خدمتتون عرض کنم هیچ غلطی نکردم !

شایسته هر سال محرم میره یه مجلسی ، همیشه تعریفشو میکرد ، منم که میدونید دیگه ! کنجکااااو و مشتاق بعضی مباحث ... خیلی صادقانه و یهویی خودم رو انداختم بهش :) دقیقا یه روز از مانتو خریدنمون نگشذته J اینجوریا که جمعه غروب اینجانب با شایسته قرار گذاشتم سر مترو حقانی ...

واااای چقدر تم وحشت داره این ایستگاه حقانی ! خـــــلوت ! یه چند نفری هم که بودن ، قیافه خلاف داشتن ! بعد باید از وسط یه محوطه کارگاه ساختمانی رد بشی تا برسی سر اتوبان حقانی ... هیشششکی هم نبود ! شبیه این فیلم ترسناکا (زامبی طورها) که یهو یکی میاد وسط و با یه جیـــغ بنفش همه چیز سیاه میشه : )) تازه بعدش میرسی پایانه حقانی ... یه پارکینگ پر اتوبوس  و تا چشم کار میکرد هیچکی نبود ! این دفعه لوکیشن شبیه تعقیب یه قاتل سریالی بود ... ازینایی که پشت سوژه حرکت میکنن و یهو ............شانس هم نداریم یهو یه دونه ازین قهرمان آرنولدی ها بیاد نجاتمون بده ! : )) خلاصه ما تا به ماشین برسیم چه چندتایی سناریو ترسناک با خودمون مرور کردیم : ))

بالاخره رسیدیم و هنوز ماتحت مبارک به صندلی ماشین نچسبیده بود که حاجی سوزنش رو ما گیر کرد ! یعنی تقریبا کل شب گیر بود بنده خدا ! ولی من همون اولش قربون صدقه شایسته رفتم ، بحث منحرف شد ... اصـــلا نمیدونید این بشر با حجاب چــــه میشود ! لعبتیه واس خودش ... همینجور انرژی مثبت از سر و روش تراوش میکنه ...حاجی هم که با من هم عقیده ... همینجور یه ربع از شایسته تعریف کردیم ... کلا باید چادر سرکردن شایسته رو ببینید ... عــــالیه ها ... اصلا در تعریف و قالب کلمات نمیگنجه که بخوام براتون بگم ... مثل یه حرفه ای تمام عیار چادر سر میکنه ...

خلاصه ما نشستیم و یه کم مرور خاطرات مشترک کردیم ... می دانید آیا ؟ ما یه سفر مشهد با حاجی رفتیم ، اندازه یه سربازی خاطره آفریدیم . ان شالله قسمت بشه باز بریم ...

از همون لحظه اول شایسته گفت امشب بعد مجلس میخوام ببرمت ماست بستنی بهت بدم ... خودش خیلی دوس داره ... گفتم بابا من رژیمم ...چجوریه این ماست بستنی ؟ چقد کالری داره ؟

حاجی از آینه جلو یه نیگا به ما کرد ، یه نیگا به شایسته ، بعد با لحن کشیده ای گفت : شایسته ایـــن چــــی میگه ؟

به ظاهر پرسید « شایسته ایـــن چــــی میگه ؟» ولی در باطن فکر کنم معنیش این بود «این دیوونه های کی هستن دور خودت جمع کردی ؟» : )))

حالا نمی دونم این دوتا همیشه انقدر تو فاز خنده هستن یا وقتی من هستم اینجوری ان ! یه چندباری خواهش التماس کردم بچه ها توروخدا بذارین من نیشم وا نشه ، بریم مراسم برگردیم بعدا !

آخه خدایی من رگ خنده ام بلند شه ، غیر قابل کنترل میشم ! اصلا یه چیز آبروریزی که حد نداره !

همون ابتدای در مجلس بهمون یه ظرف غذا دادن ... حالا فکر کنید من و شایسته جفتمون گشــــنه ... گشنه که میگم در حد گرسنگی کوسه در نظر بگیرید در مقابل بوی خون ! منم که از عصر فقط یه پارچ چایی خورده بودم با 2تا دونه بیسکویت ... رفتیم نشستیم وسط جمعیتی که از همه جاش بوی غذا بلند میشد ... دیگه در این حد ضعف کرده بودم که با تمام گرمایی بودنم هرزچندگاهی بدنم یخ می کرد !

مجلس تموم شد ... یه کوچولو دل ما هم سبک شد ...کلا دقت کردین این جور مجالس غمش یه جوریه که حال آدم خوب میشه ؟

 خواستم برم دس به آب که نشد ! یک صف طویلی بود !!! موقع برگشت یکی میگفت «عه اون پسره رو ! ...» اون یکی میگفت «دختره رو ...» منم میگفتم «عه دسشویی عمومی بودااا ...» :))))

یه جوری شد که بعد سالها از دستشویی پمپ بنزین استفاده کردم ! یعنی جز در حالت اضطرار سرم رو بزنی حاضر نیستم پام رو بذارم اون تو ....

کلا این دوتا خیلی جالبن ... من اون موقع ها که پشت کنکور ارشد بودم همش با خودم میگفتم الان عروسی میشه ولی من اونجا نیستم . حالا اون وقتا مثل الان که با شایسته صمیمی نبودم ... الان ارشد تموم شده و اگر می جنبیدم الان دکتری بودم ! ولی هنوز این دوتا عروسی نگرفتن ! من دارم از تهران میرم و هنوز شام عروسی نخوردم ( اون شکلکه کوفتن سر به دیفال نیازه اینجا ) فکر کنم 80% صحبت های دیشب حول این مساله بود ... منم که عین یویو تغییر جهت میدادم ! گهی طرف این بودم گهی طرف اون ... اصلا کلیت موضوع به من چه ؟! من شام عروسی میخوام خب !

عه راستی ! ... حاجی اصلا شبیه شخصیت های رمان شایسته نیست ... کلا یه جور دیگه س... ولی روح شایسته تو داستاناش حاضره ، مخصوصا تو صحنه های رستوران و کافه ها :)))

من و شایسته دیشب هرچی آتیش داشتیم سوزوندیم . کلی حاجی بیچاره رو گذاشتیم سر کار ... این شایسته هم موقع چیزی تعریف کردن خیلی جالب میشه ... وقتی داری داستانشو میخونی از رو خطوط متن سُر میخوری و یه جورایی راحت الحلقومه ( البته از نظر من ) حالا وقتی داره حرف میزنه ، دقیقا چندبرابر اون حس راحتی رو بهت تزریق میکنه ... با دستهاشم خیلی حرف میزنه . کلا دستهاش در فضا در حال ورجه وورجه س ... یه جا تو پیاده رو داشت ادای روزه داری منو درمیارود ، التماس میکردم بس کنه که من وسط خیابون خنده ام نگیره  :)))

× هییییع ! چقدر خوب بود دیشب ... الان حس ندارم همشو بنویسم ... مثلا لپتاپ روشن کردم برای یونیک یه چیزی بنویسم ولی دیگه این خاطره هارو ثبت نمیکردم ممکن بود فراموش بشه ... حیف بود خیلی ...

× چندتا عکس بدرد نخور هم دارم از دیشب ... بذارم اینستا ؟

× این دوتا رو آدم باس تبدیل به رمان کنه ! حیفه همینجور هدر برن !

× ها گفتم رمان ! داشتم با مامان زری صحبت میکردم گفت چندتا کار خوب هست . من اول رفتم ویلان رو بخونم ... آقااا چقـــدر خوووبه ! البته هنوز نرسیدم به تهش ولی چقدر رشد داشته ... کلا تو همه چی ! آدم قشنگ احساس میکنه این آدم بزرگ شده ...کلا شخصیت سازی ، فضاسازی ، توالی داستان ، منطقش و کلا همه چی دیگه ... بدون صحنه های بــــوق -که الان شده دستمایه خیلی ها و اسامی با کلاس هم روش میذارن که خودشون رو توجیه کنن – شاهد یه داستان محکم هستیم . واقعن چرا هیچکدوم به من چیزی نگفتین ؟ مسلما دیگه از بین همه آدمهایی که اینجارو میخونن حداقل یه نفر این کارو خونده ( شکلک طلبکار ) من کور شدم تا الان ولی هنوز به تهش نرسیدم (گریههه) نه به تهش رسیدم نه به کارهای خودم ( این بار تاسف ) فقط امیدوارم تهش خوب باشه ... از ته رمان ها میترسم ... یه نظر کلیه هااا ... کلا از اینکه ته یه داستان به آب بندی برسه هم میترسم ، هم بدم میاد ... الان بقیه اش رو گذاشتم بعدا بخونم ! خودم رو وادار کنم اول کارهامو تموم کنم بعد جایزه به خودم اجازه بدم یه صفحه بخونم ( خعلی میچسبه )

× با تشکر از مامان زری

× دلتون نسوزه و دلتون نخواد ، یه رمان مخفی به دستم رسیده همچی نمه نمه دارم میخونم میرم جلو ... (نیشخند ) بعد مدتها دست خالی بودن ، بالاخره بعـــله ( چشمک)

× ما بریم که تکلیفمون رو بنویسیم . فعلا در پناه خدا ... دعامون کنید لطفا



برچسب ها:شایسته بانو، خاطره سازی،  
[ شنبه 17 مهر 1395 ] [ 07:41 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین