تبلیغات
اِسپَرلوس - رویای شیرین تابستان










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

یکی از آزاردهنده ترین لیست ها ، این لیست کارهایی هست که قراره تابستون انجام بدیم ! در مورد خودم که اینطوره . یه طـــــــــــــوووومار می نویسم اما تهش دیگه سه -چهار موردش تیک میخوره ... واقعا چرا انقدر تابستون کوتاهه ؟؟؟ مخصوصا شهریورش که هوا هم خنک میشه و آدم کلی کار میتونه انجام بده ... سرت رو که بچرخونی شهریور دوئیده و در رفته !
الان یجوری شده که خودمو تو آینه میبینم میگم « تو یه بار دیگه لیست بنویس ! آآآتیشت میزنم ! حالا ببین »
ولی تجربه نشون داده که من تهش کار خودمو انجام میدم !با من موافق نیستین ؟ لیست فقط برا خرید ، اونم بخاطر اینکه پول برباد نره ! وگرنه هرکاری بدون لیست قشنگه !
الان هم یکی دیگه از سوال های اساسیم اینه که دکتری بلی یا خیر ؟ بابام که 200% موافقه ! اما مامانم 150% مخالف ... منم کلا هیچ نظری ندارم غیر تنبلی ! نمیشه یه شغلی باشه به آدم بگن بیا برو هتل هارو بازرسی کن یا تستر رستوران ها بشو ؟ چرا این قرتی بازیها فقط مال غربه ؟ این هتل ها و رستوران ما چرا ازین لوس بازی ندارن؟ خب  نمیگن دلِ یه شکموی تنبلی مثل من میشکنه ؟
تابستون لعنتی ! اگر آدم میشد لابد دونده سرعت بود !
من از خیلی قبلتر میگفتم تابستون بعد دفاع فقط تفریح ! اصلا به چیزی فکر نمیکنم و کلا به خودم استراحت میدم . ولی مگه میذارن ؟؟؟  انگاری جزء قراردادهای آفرینشه که وقتی دو دقه بحال خودتی و داره خوش میگذره یکی بیاد سوال های سخت سخت ازت بپرسه ! اوووففففف
.
.
امسال تابستون حدیث و شایسته اومدن اینجا و مراسم ولویی رو در رامسر برگزار کردیم ! 3 سال پیش این اتفاق شاید آخرین چیزی بود که بهش فکر میکردم ! یکی داشت ارشد میخوند اون یکی هم هندوستان بود ! الان یه جوری شدیم که پول تو جیبمون باشه با یه سوت دور هم جمع میشیم و دِ برو که رفتیم ! 
یه توصیه کلی دارم به هرکسی که گذرش به رامسر میفته ...
من به شخصه بستنی نمیخورم مگر بستنی پامچال رامسر ! این سری که بچه ها هم اومدن حق رو دادن به من ! ملت شریف ... رامسر اومدین د رکنار غذاهای محلی ، بستنی قیفی پامچال فراموشتون نشود !
توصیه بعدیم که حالت وصیت داره اینه که .... عزیزان در خوردن سیرترشی اعتدال رو رعایت کنید . حالا اعتدال هم رعایت نکردین ، نکردین ! حداقل با سیرترشی خودکشی نکنید !
آقا ما روز اول به بچه ها صبونه دادیم رفتیم قایق سواری و عکاسی و تاب سواری و واسه نهار برگشتیم خونه ، دیدم حدیث عین یه موجود زخمی و سردرگم دور خودش میپیچه و یه چیزی هم ناواضح زیرلبی میگه ... گفتم چی شده ؟ گفت سیرترشی !
و این آغازی بود بر یک چالش سیرترشی خوری ! قهرمان این رشته من و بابام بودیم که مسابقه میذاشتیم با هم ، اگه کسی به سهم من دست میزد عین آژیر بانک مرکزی جیغ جیغ میکردم ... این دوتا اومدن قله هارو یکی پس از دیگری فتح کردن !
یجوری شده بود شب که سه تایی کنار هم دراز شدیم عیــــن زن های حامله یِ ویاردار سر حدیث داد میکشیدم روت رو بکن اونور زنیکه !
شایسته که رسما دچار افت فشار خون شد و بیهوش شد ! یه چهل و پنج دقیقه ای از هر میتی مُرده تر بود ! بعد یهو از خواب بیدار شد بی هوا پرید وسط بحث !
اصلن یادم نیست داشتیم چی میگفتیم ؟! چی میگفتیم واقعن؟؟؟
چقدر خندیدیم اون شب !
دهات ما یه جوریه شبها صدای جغد میاد و سگ چوپان و دوردستها حالااگر گرگ و شغالی باشه یه آوازی واسه خودشون میخونن ... سر صبحم پرنده ها و گاو و مرغ و خروس های همساده ها آدمو بیدار میکنن ...
اون شب اول هنوز دراز نشده صدای شلیک رگباری مسلسل اومد بعدشم یه چیزی شبیه خمپاره انداز و خلاصه یه جنگ واقعی ! من تو جام هی وول میخوردم که خدایا یعنی چی شده ؟؟؟ قاچاقچی هان ؟ دنبال قاتل سریالی ان ؟ بهمون حمله شده ؟ چی شده آخه ؟ حدیث یه مشت و لگدی میزد که ول کن بخواب ! منم جیغ میزدم خفه شو بو سیر میدی  شایسته هم سرش رو بلند میکرد یه تِزی میداد و میخوابید :)))
نمیشه باز بریم شیروونی بخوابیم ؟
ها یه توصیه دیگه هم دارم ! اگر یه زمانی انقدر با حدیث رفیق شدین که روم به دیفال اومد کنارتون خوابید ، اون وسط یه هفت هشت تا بالش د رحد تانک بذارین ! 
فعلا ما بریم تا بعد ...



[ جمعه 26 شهریور 1395 ] [ 10:24 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین