تبلیغات
اِسپَرلوس - یه کم حرف بزنیم .










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

سلام ...
چقدر دلم تنگ شده برای اون زمانی که شب نشینی داشتیم . کرسی خانوم جون و صندلی ولرم ... دنیای آدم های مجازی من خیلی گسترده تر از الان بود . درواقع که الان دنیای مجازی دیگه ندارم . بچه هایی که هنوز با هم در ارتباطیم حالا دیگه دنیای واقعی من شدن ...
ولی کی میگه آدمهای مجازی خوب نیستن ؟!
چرا نباید دلبسته شد ؟!
به نظر من که خوب و بد همه جا هست ... نمیشه یه نسخه رو برای همه اشخاص پیچید . منم دلم تنگ شده ... خیلی هم زیاد ... شاید اون چند صد نفری که به واسطه رمان نوشتن با من در ارتباط بودن رو نشناسم اما یه روابطی هست که اصلا نیاز به شناخت نداره ...
چه اشکالی داره یکی بره پشت نقاب یه اسم و رسم کاربری و همون پشت بمونه ؟ منم اینجوری راحتم ... میراژ بودن خیلی خوبه !
الان با وجود این شبکه های گسترده ، وبلاگ نویسی از رونق افتاده ... یعنی دیگه مثل سابق نیست ... شاید یکی از دلایلی که من نه کانال زدم و نه پیج اینستا وا کردم همین بوده ! خیلی اینجارو دوست دارم . کلی با نقاب میراژ اینجا حرفایی زدم که شاید هیچ وقت یه آدمهای اطرافم نگفتم ...
.
.
هدهد جان ... هدیه خانمِ نازنین ...
حدیث پیامت رو رسوند ... به خدا یه لحظه کاملا احساساتی شدم و رفتم همون لحظه یه کانال تلگرام بزنم اما جلوی خودم رو به هر زحمتی که بود گرفتم . من الان چندین تا داستان رو دارم با هم مینویسم . نه اینکه فکر کنید کلا پشت لپتاپ نشستم و با موهای ژولیده و یه لیوان قهوه دارم زندگی رو میگذرونم ! اما اون حالت تمرکز سابق رو ندارم . حس هر داستانی ایجاد بشه فایل همون رو وا میکنم و شروع میکنم به نوشتن . نوشته هام ترتیب نداره ... ویرایش نداره ... و به شدت در حال تغییره . حتی دیگه به حدیث هم نمیدم چون خودم میدونم چقدر این وضعیت آزار دهنده ست ... چیکار کنم شما راضی بشی ؟ همه ی این سختگیری های من بخاطر اینه که یه زمانی یه کاری اگر از من منتشر شد ، چه کتاب و چه فایل در اینترنت ، یه چیزِ بدرد بخورِ خوب باشه که حداقل بعد خوندنش خواننده نگه حیفِ وقتی که پاش گذاشتم .
.
.
عزیزی که در مورد نیکی پرسیده بود ....
خبر ندارم !!! به شدت هم این موضوع آزار دهنده ست ولی خب واقعیت داره ...رابطه ی دوستی ما از طرف اون قطع شد و من هیچ کاره ام .
.
.
.
در مورد سایتهای رمان واقعا نمیدونم چه اتفاقی افتاده ... الان تنها جایی که هستم همینجاست ... هر اتفاقی هم بیفته همینجا خواهم گفت ...
.
.
.
بعضی بازنشسته یا سمفونی رو میخوان ....
عزیزان ... چون دارم هر دو رو به طور همزمان تغییر میدم ، نمیتونم چیزی بدم ! بازنشسته ای که بعدا خواهید خوند ، تقریبا 80% جدید خواهد بود . و احتمالا سوال میپرسید «کِی؟» در جواب باید بگم نمی دونم ! نوشتن من حالت رونویسی نداره که بتونم زمان بهتون بدم . قدرت تایپ من بسیار سریعه اما در عوض در نوشتن انقدر حساس و وسواسی شدم که حد نداره :))
یه اعتراف هم بکنم ... اینکه به شدت وسوسه میشم کانال بزنم و مثل قدیم پست بذارم و کلا روال گذشته رو دنبال کنم اما منطقم میگه اینکار حداقل الان اشتباهه . چون هم شما اذیت میشین هم من ممکنه روال منطقی داستان رو از دست بدم . 
.
.
.
فکر کنم از پست بعد بشینم در مورد تابستونی که گذشت بنویسم که موندگار بشه ...
در واقع قرار بود امشب بنویسم ولی کار پیش اومد ... 
میشه یه کم از خودتون بگین ؟؟؟ چیکارا کردین تابحال ؟ کتاب یا فیلم هایی که تو این مدت دیدین و خوندین ... اگه خبرهایی از بقیه دوستهای مجازی دارین ... کلا حرف بزنید ... واقعا واقعا واقعا دلم خیلی تنگ شده


[ جمعه 26 شهریور 1395 ] [ 10:00 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین