تبلیغات
اِسپَرلوس - من پیدا شدم !










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

سلام ... سلام ... سلام ...
اصلا روم نمیشه سلام بگم ولی نیشم بازه ! میتونین موقعیت منو تصور کنید؟! خیلی متضادم ! میدونم :) 
آخرین پستم مال 25 بهمن سال گذشته ست . سه ماه و نیم میگذره ولی به جان خودم برای من انگار هفته پیشه ! این مدت خیلی اتفاق ها افتاد . خیلی چیزها عوض شد و من خداییش بگم اصلا فکر وبلاگ اینجور چیزها نبودم . میخواستم بگم تو فکر وبلاگ و رمان نبودم ، اما دیدم دروغ میشه ! تو وفکر رمان هستم |! زیاد هم هستم :)) کلی هم رمان نصفه نیمه دارم ولی جونم براتون بگه این اعتماد به سقفی که بعضی دوستان دارن ، ما نداریم ! بخاطر همین دارن خاک میخورن ! هی تا یه جایی مینویسم بعد به خودم میگم " اینا دقیقا چیه داری مینویسی؟ ارزش داره وقت خودت و دیگران رو بابتش بگیری؟!" بعد طی یه عملیات انتحاری خودمو می ترکونم و چند بار با لودر از رو خودم رد میشم :)) ولی در مورد بازنشسته و متعلقات میتونم بگم خیالتون راحت ! اگر عمر من اجازه بده بالاخره کاملش رو منتشر میکنم ولی خدایی نمی دونم کی بشه ! چون داستان یه روایت سی ساله ست و کلی ریز ماجرا داره . یه چند وقتیه دارم فکر میکنم چطور میتونم نحوه روایت و عوض کنم که احاطه بهتری رو داستان داشته باشم .
بگذریم از قضیه تکراری داستان خواستن شما و عذر و بهانه های من :)) ..... چه خبرا ؟! چیکارا میکنید؟ خیلی دلم تنگ شده بود براتون ... برای دوران رمان نویسی و هر شب ، شب نشینی و صندلی های داغی که داشتیم ...
خدا بخواد این تابستون من دیگه درسی برای خوندن ندارم ! البته اگه چیز جدیدی برای خودم نتراشم . تا همین الان که در دارم این پست رو مینویسم کوچکترین تصمیم برای شرکت در دکتری ندارم . ازین بابت یه ذوقی زیر پوستم منتشر میشه که نگووووو !!! اون موقع که پشت کنکور ارشد بودم و تمام وقت داشتم زیر بار درس له میشدم به خودم قول دادم یه مدت رو اونجور که دلم میخواد زندگی کنم و خوش بگذرونم ... الان وقتشه ! این تابستون که داره میاد ... هوررررااااا 
هرچی تصمیم برای درس و مشق و کار رو گذاشتم از اول مهر !
پس فعلا بیاین خوش باشیم ...
راستی من دفاع کردم هاااا   چه دفاع جانانه ای هم بود ... به حساب غرور و خود بوق پنداری نذارید ولی عاشق خودم شدم ! یه رضایت 99% از خودم داشتم بعد دفاع ... اون 1% نارضایتی بخاطر بیستی بود که بهم ندادن  اصولا کلاس کارشون اینجوریه که به کسی بیست نمیدن  ولی همینقدر که جای هیچ انتقادی واسه داورا نذاشتم و برق رضایت رو تو چشمهای استاد راهنمام دیدم کافی بود ! البته صادقانه بگم هنوز جای خالی اون بیستی که ندادن اذیتم میکنه 
اینجانب اسفند دفاع کردم و تا این تاریخ هنوز رساله تحویل دانشگاه ندادم بنابراین همچنان دانشجو حساب میشم  میخوام بذارم کادوی روز دانشجو امسالم بگیرم بعد فارغ شم 
اما این غیبت طولانی من فقط بابت درس نبود ! ما دقیقا خرداد سال گذشته فهمیدیم که پدربزرگم سرطان خون دارن و اسفند امسال از دست دادیمشون  نُه روز بعد از دفاع من ! تا کارهای خودم رو جمع و جور کنم 8 روز طول کشید و به محض اینکه از تهران رسیدم مستقیم رفتم عیادتشون و فقط پنج ساعت بعد ....
نمیخوام به یاد اون روزها بیفتم ... نمیخوام اون استرس ها و غم ها برام تکرار بشه ...تمام طول زمستون برای من یه روند وحشتناک بود ! مثل گذشتن از رو میدون مین . هر لحظه با هر قدم فکر میکردم الان تموم میشه ! با هر زنگ تلفن ضربان قلبم میرفت روی هزار ...
دیدن بیماری یک نفر دیگه به خودی خود وحشتناک هست ، حالا اگه اون یه نفر عضو خانواده باشه و بیماریش بقیه رو هم از پا بندازه ، دیگه خیلی وحشتناک تر ... اوایل برای خودم دعا میکردم که خدا کمکم کنه دفاعم عالی بشه ولی آخرها دیگه درخواستم این بود که خدایا باز منو کیلومترها دورتر غافلگیر نکنی ! بذار من برسم و کنار خانواده ام باشم ... 
وای اصلا نوشتن از اون روزها آسون نیست ... همینجوری بگذریم ... فقط اگه مرحمت کنید برای همه اموات فاتحه ای بفرستین ممنون میشم 
خبرهای فوت ، زیاد بود ! یکی از شوکه کننده ترینش فوت ادمین 98 بود . راستش من هنوزم باور نکردم . یکی از بچه ها تو تلگرام آگهیش رو برام فرستاد و منم مثل خیلی از شما شوکه شدم ! اون روزها خودم تو وضعیت خوبی نبودم و خیلی فکر کردم باید بیام چیزی بنویسم ؟! بعد دیدم حوصله هیچ کاری ندارم و حرفم نمیاد !!! راستش بنظرم وقتی کسی فوت میشه فقط باید طلب بخشش کرد ! نه فقط برای شخص درگذشته ، بیشتر از همه برای خودمون ! چشمامون رو باز کنیم و ببینیم که مرگ چقدر بهمون نزدیکه ... وقتی یه جوون فوت میشه من بیشتر از همه به والدینش فکر میکنم . خیلی باید دردناک باشه . فکر نکنم جای خالی فرزند به این راحتی ها پر بشه ...
.
.
یه چیزی هم در مورد اینجا بگم ... من کلا همینجام ... راستش برام کاری نداره کانال بزنم اما چون وبلاگم رو دوست دارم نمیخوام متروک بشه . نمیخوام به سرنوشت فیسـ.ـبوک و یاهو مسنجر و لاین و ... دچار بشه . هر اَپ جدید که بیاد قبلی ها فراموش میشن . بیاین همدیگه رو همینجا ببینیم . اگه یه زمااااانی دچار وسوسه شدم و خبط کردم که داستان بذارم ، اونوقت همینجا بهتون آدرس میدم . قول شَرَف 
هفده خرداد یه کلاس دیگه دارم و بعد اون برای کل تابستون برمیگردم دهات و قول میدم غیبت صغری کبری نداشته باشم . 
.
.
ها راستی ... حتما از خودتون برام بنویسید هااا ... من شما رو دنبال میکنم ! گرچه الان نویسنده آنلاین نیستم ولی خواننده هایی که یه روز برام وقت میذاشتن رو بسی دوس میدارم و هنوزم حرفاتون حس بسیار خوشایندی بهم میده . پس لطفا کم لطفی نکنید 


[ چهارشنبه 12 خرداد 1395 ] [ 09:08 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین