تبلیغات
اِسپَرلوس - ساکنین سرگردان نیمه شب










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

کارم تا ساعت دو نیمه شب طول کشید ، دیگه جون نداشتم برم سرویس پایین ، از سرویس بالا استفاده کردم . درحال مسواک زدن بودم که -با دیدن اشپزخونه خالی ، درست روبروم -یادم افتاد هر وقت مثل امشب آخرین فرد بیدار طبقه بودم ، چراغ های سرویس و اشپزخونه رو خاموش میکردم که برق تا صبح هدر نره ...

مسواکم تموم شد و به خودم گفتم بیخیال ... شاید یکی بعد من بیاد ، مسیر اتاق رو در پیش گرفتم و پشت سرم رو از شیشه در روبروم میدیدم. بالاخره وجدانم پیروز شد و گفت اینا همش بهونه ست . چند قدمی که رفته بودم رو برگشتم تا حداقل برق های اشپزخونه رو خاموش کنم اما یکی قبل من این کارو کرده بود و من توی شیشه در روبروم هیچ کسی رو ندیده بودم !

پ.ن :

● الان دارم سعی میکنم نترسم !



[ سه شنبه 5 آبان 1394 ] [ 02:19 ق.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین