تبلیغات
اِسپَرلوس - Alone in the rain










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

اکثر موارد با انتخاب یه عنوان برای مطلبم دچار مشکل میشم . آخه وقتی آدم میخواد با یه نفر حرف بزنه اول عنوان و چکیده میده ؟! کاش بلاگ یه کمی شعور انسانی داشت ، خودش مطلب رو میخوند و متناسب با اون یه چندتایی عنوان پیشنهاد میداد !
عنوان این مطلب ، نام آلبوم موسیقی بیکلامی هست که به شدت توصیه میکنم بگیرید و گوش کنید . مخصوصا دو آهنگ alone inthe rain & the angel . این دو آهنگ به شدت منو پرتاب میکنن به کودکی و زادگاهم . میدونم هرجای دنیا که باشم و اینهارو گوش کنم ، رنگ و بوی خونه (زادگاه) رو برام زنده میکنن .
امروز تاسوعاست . اولین سالیه که من خونه نیستم . در واقع ، هم خونه نیستم و هم کاملا تنها هستم ! گوشه اتاق نشستم و میلم به هیچ کاری نمی کشه . داشتم فکر میکردم به سالهای قبل . از کودکی - از جایی که حافظه ام یاری میکنه - تا همین الان . مناسبت های ملی - مذهبی برام همیشه یه رنگ خاص داشت . محرم ها هم از این قاعده مستثنی نیست . خونه پدربزرگم جمع میشدیم و یک روز رو نهار میدادیم . اکثرا هم یا قیمه بود ، یا قرمه سبزی . وقتی دیگ های غذا رو پشت وانت بابابزرگم میذاشتن ، ما بچه ها هم به عنوان جزء جدانشدنی مجموعه کنار دیگ ها بودیم ! یه جورایی سرجهازیه وانت آبیه شده بودیم ! بعد تر ها که ما بزرگ شدیم و بزرگ ترها پیر ، دیگه نمی شد که به روال سابق کار کنیم . مامانم پدربزرگ و مادربزرگ رو میآورد خونه مون ( بیشترش بخاطر مامان بزرگم بود که دیگه پای مسجد رفتن رو نداشت و از پنجره مشرف به خیابون ، عزاداری رو نگاه میکرد و برای خودش اشک می ریخت ).از چند روز قبل هم یه مقدار زیادی غذا و مخلفات تهییه می شد و تو یخچال ها جاسازی میکردیم . این دو روز خونه ی ما حالت کاروانسرا داشت ! کسانی روی سفره ، کنار هم می نشستن که شاید سال تا سال همدیگه رو نبینن و بعضی هم شاید تنها دیدارشون در طول عمر ، سر همین سفره رقم میخورد . 
من از وقتی وارد دانشگاه شدم ، دیگه نتونستم مثل سابق برم تو خیابون و مسجد . نه فقط مراسم مذهبی ، بلکه تقریبا تمام وقایع مهم رو من در حال تحویل پروژه بودم ! یا تحویل موقت ، یا نهایی ، یا امتحان ...
ما بزرگ شدیم و بزرگ ها پیر شدن . پایگاه محرم هامون از خونه بزرگ ها به خونه خودمون منتقل شد و این بار مسئولیت مراقبت از پدربزرگ و مادربزرگ به من سپرده شد . 
یه روز عاشورا بود . خوب یادمه ، همه چی واضحه . هوا ابری و گرفته بود . یه پارچه بزرگ صورتی - جایی که الان میز نهارخوری هست - پهن کرده بودم و مشغول ساخت ماکت سایتم بودم . بخاطر فشاری که سر بریدن مقواهای کلفت به دستم آورده بودم ، رد کاتر رو دستم مونده بود و به شدت کل وجودم درد میکرد . مامان بزرگم روی یه صندلی کنار پنجره سالن - درست روبروی من نشسته بود و به ظاهر خیابون رو نگاه میکرد اما حواسش جایی خیلی دورترها بود . 
من کسی نیستم که مداح بخونه و منم اشک بریزم اما هروقت که مامان بزرگم اشک میریخت ، اون صداقت درد و عزاداریش اشک منم درمی آورد . مامان بزرگ گاهگداری اشک میریخت و منم سعی میکردم جلوی خودمو بگیرم !!!
بابابزرگم اون ور تر ، روی مبل کنار بخاری نشسته بود و تلویزیون تماشا میکرد ... یه مدت زمانی ما سه نفر تو خونه بودیم . گهگداری از جام بلند میشدم و چای و میوه میآوردم . دست مامان بزرگ و بابابزرگ و میگرفتم و وادارشون میکردم یه کمی طول و عرض هال و سالن رو راه برن تا پاشون از مداوم نشستن روی صندلی نگیره . یه کمی بعد بابام و شوهرخاله ام اومدن ... بعدش مامان و خاله ام ... بعدترش دخترخاله و خواهر و دوست خواهرم ... بعدش خانواده داییم و خلاصه انقدر شلوغ شد که جای نشستن نبود ...
اون روز من یه حالت چندگانه رو تجربه کردم ... از اینکه همیشه درس داشتم شاکی بودم اما شاکر هم بودم ... از اینکه نمی تونستم برم بیرون ناراحت بودم ، اما اینکه پیش بزرگترها مونده بودم و تنهاشون نذاشته بودم ، راضی بودم ... اون روز دلم میخواست عاشورای بچگی رو دوباره تجربه کنم ... خونه پدربزرگ باشیم و همه کمک کنیم کارها تموم بشن و بعدش پیاده برای مراسم شب ، بریم مسجد ....
الان که تک و تنها تو اتاق عاریه  - در شهری که بهش تعلق ندارم - نشستم ، دلم برای همه ی گذشته ام تنگ شده ...
alone in the rain  رو که میشنوم یاد خونه مادربزرگ می افتم ... صدای بارون و قدم زدن میون علف هارو که میشنوم یاد فاصله بین خونه هامون می افتم . بچه که بودم از توی باغ می رفتم خونه مادربزگ ...
الان آدم های اون خونه دیگه تو این دنیا نیستن ... ما هم دیگه تو خونه پشت باغ نیستیم ... همه چیز عوض شده ... اما محرم همچنان مثل روز اول یه باری روی قلبم میذاره ... یه حس درد عمیق که هم کشنده ست ، و هم زندگی بخش ...


[ جمعه 1 آبان 1394 ] [ 01:12 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین