تبلیغات
اِسپَرلوس - از زمان خاموشی ...










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

الان که شروع کردم به نوشتن ، همه خوابن ... بازم ازون مدل هایی شدم که دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم اما باید سکوت رو بشکنم چون اگه طولانی بشه ، اتفاق های خوبی نمی افته ... نیم ساعت وقت دارم چون بعدش باید برم سحری رو گرم کنم و خانواده رو بیدار ...
راستی ... من بازم دربدر شدم ! یادش بخیر خونه قبلیمون سه خوابه بود ... پارشاهی داشتم واسه خودم ... اتاق خوابم یه تراس عالی هم داشت ... یکی از چیزهایی که تو دنیا خیلی دوست دارم ، تراسِ اتاق خوابه !!! حرفم خنده داره ؟! هوم ؟!
خلاصه اینکه خونمون رو بنا به دلایلی عوض کردیم و دو خوابه شدیم ... ولی از وقتی رفتم دانشگاه ، تختم به پشت بام انتقال پیدا کرد و زیر و روش پر از خرت و پرت شد ... خودمم ویلون و سرگردون شدم ... گاهی تو هال میخوابم ... گاهی تو اتاق خواب ... گاهی تراس آشپزخونه و ... 
یه ضلع اتاق خواب ما (در واقع اتاق خواب خواهرم ) کلا کمده ... یه دنیا وسیله توش جا میگیره ولی جالبه بدونید سهم من از اون یه دنیا کمد ،یه فضایی در حد یه مکعب 40×30×30 ... و این مکعب هم به طرز خنده داری با وسایلی که اصلا واجب نیستن ،پر شده ... قضیه میزم رو هم که مطلع هستین ... ما برای دوره ارشد رفتیم تهران و وقتی برگشتیم دیدیم میز عزیزِ دلمان جمع شده رفته پشت بام ... کلی غر غر کردم که البته تاثیر نداشت و در اراده مامان جانم خللی وارد نشد تا اینکه از طریق پدر جان وارد شدیم و میز جانم رو پس گرفتم ... 
اصلا شاید نوشتنم به بهانه همین میزِ عزیزِ دلم باشه ...
روند حرف نزدن من از فوت مادربزرگم شروع شد ... وقتی پدربزرگم فوت کرد رو شاید یادتون باشه ... تو سالگردش داشتم بازنشسته رو می نوشتم و درخواست فاتحه کردم ازتون ... دو سال بعدش ، زمانی که تهران بودم ، یه روز موقع نهار چندتا تماس مشکوک داشتم از عمه و پسر عمه ام که با اصرار های عجیب و غریبی سعی داشتن منو بکشونن خونه شون و من قبول نکردم چون میخواستم کارهام رو تموم کنم که هفته بعدش برگردم دهات ... اصولا هر وقت برای یک وعده غذا میرم خونه عمه ام ، یه هفته موندگار میشم و به همین دلیل قبول نکردم ... درست بعد تماس های مشکوک خواهرم زنگ زد ... صداش به شدت گرفته بود ... و من با شنیدن صداش ، قلبم هزار تیکه شد و هر تیکه ای به راهی رفت ... هزار احتمال کُشنده همزمان تو مغزم به وجود اومد و عین خوره شروع کردن به خوردن وجودم... شاید چند ثانیه هم نشد این سکوت خواهرم تا دادن خبر ، ولی من تو همون چند ثانیه مُردم ... و بعدش وقتی گفت که "حاج خانوم رفت" من باز هم مُردم ...مادربزرگ من خیلی وضعیتش وخیم شده بود ... اون اواخر همه مون از خدا میخواستیم که بیشتر اذیت نشه ولی باز نمی دونم چرا با اینکه خودم هم میخواستم که روح و جسمش بیش از این زجر نکشه ، فرو ریختم ...هیچ وقت فکر نمیکردم تا این حد بهش وابسته باشم ... هیـــــچ وقت ...همین الان که دارم این هارو مینویسم انگار قفسه سینه ام رو دارن با یه چیز دردناک پر میکنن ...
نمی دونم کسی میتونه حال منو بفهمه یا نه ؟! ولی من دیوانه شدم وقتی بهم گفتن که حاج خانومم رو دفن کردن و به من نگفتن که نیمه شب راه نیفتم بیام ... من دیوانه شدم ... من فریاد میکشیدم ... داد میزدم که شماها میدونستین من از چیزی نمی ترسم ... میدونستین که میتونم بیام ... اصلا من بارها و بارها نیمه شب اومده بودم ...به جهنم که زمستونه ... به جهنم که خطرناکه ...
من داد کشیدم ولی فایده ای نداشت ...
ظهر بهم خبر دادن بعد از اینکه مادربزرگم رو دفن کردن و تا برسم به خونه شب شده بود ...هفت - هشت ساعتی طول کشیده بود ... اون ها - یعنی خانواده ام - وقتی مادربزرگم رو از دست دادن ، کنار هم بودن ... تنها نبودن ، همدیگه رو داشتن ... ولی من وقتی از دستش دادم به اندازه نصف روز تنها بودم... تو سخت ترین موقعیت زندگیم تنها بودم ... تنها اشک می ریختم . اون لحظه که احتیاج داشتم یکی دستم رو بگیره و منو ببره ، یا نمی دونم حداقل چند لحظه فقط بغلم کنه ، تنها بودم ... بعضی نبودن ها هیچ وقت جبران نمیشه ... هنوز قلبم درد میکنه ... هنوز بعد این همه مدت میگم کاش به من فرصت میدادن که خودم رو برسونم ...
سحر شده ... باید برم ... ولی اتفاق های این دو ساله رو میگم ... باید بگم که بگذره ... اگر بگذره ...

ادامه نوشت :
جای خالیش بدجوری آزار دهنده بوده و هست ... هنوزم که هنوزه ، هرجایی میریم و هر کاری که میکنیم ، یادش با ماست . 
مامانم بعد هشت سال پرستاری و مریض داری ، پدرش رو از دست داده بود اما تحملش انقدر سخت نبود ! زمانی اینو فهمیدیم که حاج خانوم رو از دست دادیم ... یه حفره خالی درست وسط قفسه سینه مون باز شده بود که با چیزی پر نمی شد ... من ناچار بودم برگردم تهران ... خواهرم اوضاع و احوال رو به گوشم میرسوند ... با گذشت زمان حال اعضای خانواده بهتر که نشده بود ، هیـــچ ! عمق فاجعه تازه داشت خودشو نشون میداد ... دایی هام که به شدت وابسته مادرشون بودن ، میرفتن تو خونه خالی گریه می کردن ... مامانم که از زمان فوت تا چهلم مثل شیر واستاده بود ، کمر خم کرد ... مامانم خودش حاج خانوم رو غسل و کفن کرده بود . نمیدونم با این روحیه حساسش اون قدرت رو از کجا پیدا کرد ! ولی همین مامانی که حتی تو تلویزیون نباید صحنه دعوا ببینه ، اون کارو انجام داد ...
من برگشتم تهران در حالیکه میدونستم تو خونه ،هیچ چیزی درست نیست ! مامانم بهم زنگ میزد ، احوالپرسی میکرد و وسط حرف های معمولی یهو گریه اش میگرفت . مهم نبود که کجا بودم ! منم هم پای مامانم گریه می کردم ...در مقابل چیزهای زیادی می تونم خودمو کنترل کنم اما نه در مقابل حاج خانوم ... انقدر این زن توی قلب ما جا داشت که گفتنش در کلمات نمی گنجه ... پدرم جوری به عزا نشست که پسر برای مادرش نمی شینه . شوهر خاله ام هم همینطور ...
میدونید چیه ؟! تو چنین شرایطی درد خودِ آدم واسش کافیه ! در بدر دنبال التیام زخمتی ... اما یه عده این وسط هستن که چیزی هم بهشون نمی رسه ، اما از کنکاش تو زندگی دیگران لذت می برن ! بعد فوت پدربزرگم همه چشم دوخته بودن که اموالش چی میشه !!!
یادم نمی ره که مامانم زمزمه هایی شنیده بود و چقدر حالش بد شد و کلی داد و بیداد کرد ... در واقع به در هرچی لایق دیوار بود ، گفت ! ارث به تصمیم وراث تقسیم نشد و دلیلشون هم این بود که این کار برای حاج خانوم خوشایند نیست . کم نبوده خانوادهایی که وقتی صحبت پول و ارث به میون اومد ، دیگه کسی دیگری رو نمی شناخت ! مادربزرگ من از این قضیه می ترسید ... همیشه تو صحبت ها نصیحت هاش به بچه ها میگفت نذارین چیزی بینتون فاصله بندازه ، مخصوصا مال و اموال ...
امان از اون عده ای که خودشون نافع نیستن اما منتظر به جون هم افتادن مردم هستن ! این عده بعد مرگ مادربزرگم هم تشریف فرما شدن ... و باز هم پوزه اشون به خاک مالیده شد ...
نمی دونم اینایی که زخم میزنن اون دنیا دقیقا میخوان چه غلطی بکنن ؟؟؟ چجوری میتونن مجازات رو تحمل کنن ؟
***
هرجوری بود گذروندیم ! بهار که فقط به اجبار دانشگاه گذشت ...نمی دونم چی بگم ! گاهی وقت ها اساتید گیر الکی میدن ...خب وقتی می بینی من حالم خوب نیست و اون آدم سابق نیستم ، چرا ول کن قضیه نمی شی ؟! حالم خوب نیست آقا ! خوب نیستم ! ...
دست که برنداشتن هیچ ! آنچنان ضد حالی زدن که انگیزه ام برای ادامه تحصیل نابود شد . فقط دلم میخواست برگردم خونه !
اولین تابستون بدون حاج خانوم رو فقط طی کردم ! روز رو به شب رسوندم بدون اینکه کار مفیدی بکنم !تابستون های بچگی من کلا با مادربزرگم طی می شد ... با هم میرفتیم ییلاق و حاج خانوم کلا به ساز من می رقصید ! غذاهایی که دوست داشتم ، می پخت ، باهام بازی میکرد ... قصه می گفت ... و ما هر هروز لقمه درست می کردیم و می رفتیم بالای کوه روی تخته سنگی که انگار مال خودمون بود ، می نشستیم و میخوردیم ...
هیچی ندارم بگم جز اینکه مثل یه جنازه بودم بدون هرگونه انگیزه و حس زندگی ... تابستون ها برای من پر از برنامه ست ... معمولا بی کار نمی شینم و همین موضوع بود که مامانم رو متوجه من کرد ! بالاخره یکی فهمید که حال من خوب نیست !
وقتی حالم بده ، دیگران متوجه میشن . اکثرا هم خودم اخطار میدم که حالم بده و مواظب من باشین ... اما وقتی حالم خیلی بده ، کسی متوجه نمیشه ...رفتارهام کاملا معمولیه ، غذا و خوابم سر جاشه ،حرف میزنم ، شوخی میکنم اما یه چیزی از درون (ریز ریز) خرابم میکنه ...
** باز هم باید بنویسم ... بعدا **
** اگه این نوشته ها حالتون رو بد میکنه، اول: معذرت میخوام و دوم :خواهش میکنم این پست رو نخونید ... 
** کامنت های شما چیزی از درد من کم نمیکنه ، اما بدون اغراق حالم رو بهتر میکنه ... ممنونم از همه تون 


[ یکشنبه 7 تیر 1394 ] [ 01:30 ق.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین