تبلیغات
اِسپَرلوس - دنیای پشت شیشه










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

شما برای دنیای مجازیتون قانونی دارین ؟ از این قانون ها که خودمون وضع میکنیم ... اگه آره ، میشه بهم بگین ؟!
من تو گروه های مختلف ( وایبر ، لاین و ... ) عضو مُرده گروهم ! اعتقادم اینه جایی که حرفی برای گفتن نیست ، حرف نزنم ! یه عده آدمی که صرفا فقط همدیگه رو میشناسن ، نمیدونم از رو کمبود چی (؟!) جمع میشن و یه سری مطلب رو کپی پیست میکنن ! که نهایتا چی بشه ! خدا عالمه ...
من اکثرشون رو ترک کردم و فقط یه چندتایی محدود رو نگه داشتم ... اون هم هر چند وقت یکبار شاهد اینم که به سمتم تیکه و طعنه پرونده میشه که فلانی خودش رو میگیره و تخم کفتر و این حرفا ...
بیخیال ! من مسئول نیستم تمام وقتم رو بذارم که دیگران رو از اشتباه در بیارم ! اون ها نمی دونن که من چقدر رو چیزهایی که نشر میدم ، مقیّدم ! نمی دونن از این به اصطلاح جوک های شخصیت تخریب کن ، متنفرم ... نمیدونن پای هر مطلبی که کپی میکنم چقدر فکر کردم که ببینم در اون زوایای پنهانش هم توهین و تحقیری نباشه ! چون مثل اون ها نیستم ، براشون عجیبم ... و فکر کنم جزء عکس العمل های عجیب آدمها باشه که به هرچه براشون عجیبه ، حمله میکنن !!!
اما تا دلتون بخواد تو گروه «زیرزمین» حرافی میکنم ... تقریبا چیزی نیست که اتفاق بیفته و من توش نباشم :)
گاهی وقتها هم حموم بازیم گل میکنه !!! با در و دیفال گروه حرف میزنم و آواز میخونم ... این دفعه شایسته بهم گفت که تعجب میکنه چرا من بهم برنمیخوره ! میگفت خیلی وقتها نوشته هامو میخونه و جوابم رو نمیده ...
خب دقیقا نمی دونم چرا بهم برنمیخوره ! اونچه که در موردش مطمئنم اینه که من اصلا آدم کول و پوست کلفتی نیستم ! خیلی هم حساسم ... به شدت هم تاثیر پذیرم ... زود بغضم میگیره ... عذاب وجدان رو که نگم بهتره ! ولی همیشه اون تهِ ذهنم موقعیت های دیگه رو متصور میشم ... فکر میکنم شاید حال من خوب باشه و اونیکه اون پشت نشسته چشماش اشکی باشه ... یا مثلا من حالم خراب باشه و دوستم الان بهترین لحظاتش رو سپری میکنه و نخواد با غم و غصه من خرابش کنه ! من درونیاتم رو مینویسم و اجازه میدم بقیه هر وقت تونستن منو همراهی کنن ! صبور بودن سخته ... ولی انتخاب نیست ! اجباره ! برای ادامه دادن باید صبور بود ...
یه چیز دیگه که خیلی روش حساسم ، اینستاگرامه ... 
از بس که این اپلیکیشن های مجازی زیاد شده ، آدم خیلی حسابهاش معلق میشه ... مثل فیسبوک که یه زمانی عضو جدانشدنیم بود و الان مدتهاست متروکه ... دیگه محیطش رو دوست ندارم ... 
یا مثلا یاهو ... خنده ام میگیره ! خیلی وقتها اصلا کانکت نمی شد پدرسوخته  حالا اصلا یادم نمیاد آخرین باری که یاهو مسنجرم رو باز کردم کِی بوده !
ولی حساب اینستاگرام فرق میکنه ...
همین هم اتاقی اصفهانیم (صدای عذاب وجدانمو میشنوید ؟) میگفت که میخواد اون دوتا دونه عکسشو از اینستا برداره و عکس گل و در و دیفال بذاره با شعر !
منم معطل نکردم و گفتم فقط این کارو بکن تا بلاکت کنم !
من واقعا نمی فهمم ! اصل و فلسفه اینستاگرام به نظر من بر پایه دفتر خاطرات بودنه ! یه دفتر خاطرات مصور ...
چطور که من لحظه لحظه زندگیم رو به اشتراک بذارم اما یکی دیگه فقط بیاد بخونه و بره !
بهش گفتم من به کسی که منو به زندگیش راه نمیده ، اجازه ورود به حریم شخصیم رو نمیدم ! ( عجب جمله پیچ در پیچ و غلط غلوطی نوشتم ) . بهش گفتم اگه من همین کارو بکنم ، تو خوشت میاد ؟
گفت نه ! آخه تو خوب مینویسی ... وقتی نوشته هات رو میخونم و عکسهات رو میبینم انگار منم اونجا بودم ...
گفتم به خوب نوشتن نیست ... به حس احترام و اعتماد متقابله ! همونطور که تو دوست داری بدونی لحظات من چطور گذشته ،چی خوشحالم کرده و کجا ناراحت شدم ، منم دوست دارم بدونم تو چیکار کردی !
بهش گفتم اگر یکی که حتی سال به سال یه پست از خودش نمی ذاره ، بیاد و تو دفتر خصوصی من سرک بکشه ، برام درست مثل این میمونه که یه نفر تو اتاق خصوصی من دوربین مدار بسته کار گذاشته باشه و این از نظر من عینِ نقض حقوق شخصی و انسانی منه !
تنها مداربسته زندگی من خداست و دوست ندارم که حتی نزدیک ترین اشخاص زندگیم ، منو اینجوری تحت نظر بگیرن !
خلاصه اینکه قانع شد و حالا داره تلاش میکنه که اونم دفترش رو با عکسها و کلمات واقعی پُر کنه ... یه کمی براش سخته چون بنا به رشته اش ، حرف زدن از احساسات براش سخته ... راحت و عامیانه نمی تونه بنویسه ... یاد عاطفه و رضایِ خانه ی سبز افتادم ! چه وکیل های صمیمی ای بودن ... چقدر راحت احساساتشون رو بروز میدادن ... دیالوگ معروف رضا رو یادتونه ؟ به عاطفه میگفت قهریم ولی حرف که می زنیم ؟!
«ببین… دلخوری، باش… عصبانی هستی، باش… قهری، باش… هر چی می خوای باشی باش… ولی حق نداری با من حرف نزنی… فـهمیـدی…؟»
چرا من پرت شدم به این سریال دوست داشتنی ؟!
چرا دلم میخواد همین الان بشینم و صد صفحه در موردش بنویسم ؟
چرا احساس میکنم که پتانسیل اینو دارم تا آخر زندگیم هی این سریال رو ببینم و ازش چیز یاد بگیرم ؟! نه اینکه فقط یاد بگیرم ... بلکه با تمام وجود بهش عمل کنم ...
اصلا همین سریال ساده ی ساده ی ساده به من ثابت کرده بودجه های ملیاردی شاید بتونه افتخارکسب کنه ، گیشه رو تصاحب کنه و اسکار و هزارتا چیز دیگه رو بیاره ... اما برای موندگار شدن ، برای غیرتکراری موندن باید روحِ سبزِ زندگی رو داشته باشی ...


[ یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 ] [ 01:45 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین