تبلیغات
اِسپَرلوس - زخم آن روز










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

گاهی وقتها یه چیزایی هست که انگار تصمیم خودشون رو گرفتن که تا آخر عمر رو وجود آدمی سنگینی کنن . امروز باز دلم رفت به دو سال پیش . درواقع دقیقش میشه شهریور 92 . هنوز خوابگاه نداشتم و خونه عمه م بودم . یه روز جمعه که هوا از اون حالت جهنمی در اومده بود - یه چیزی بین هوای بهار و اول پاییز- دل انگیز و شادی بخش که جون میداد برای پیاده روی . عمه م داشت کارهای خونه رو روبراه میکرد و در همون حال گفت کسی میره بیرون مرغ تازه بگیره ؟ منم از خدا خواسته از جا جهیدم و داوطلب شدم . به عمه م گفتم که اگر عجله ندارین اول یه کم پیاده روی میرم و موقع برگشت مرغ می خرم و میام خونه . خوشبختانه عمه من از اون دست خانوم های خونه داریه که خونسردیش مثال زدنیه و اگه یه ساعت هم وقت داشته باشه ، میتونه واسه یه ایل آماده پذیرایی بشه . با موافقت عمه م ، یکی از پسر عمه ها هم لباس پوشید تا من تنها نباشم ! بعد چند سال سر و کله زدن با این سه تا ، فهمیدم که غیرتشون به شدت به موقعیت جغرافیایی وابسته ست . توضیح این مساله بماند برای بعد .
خلاصه اینکه کلی قدم زدیم و صحبت کردیم . خریدمون رو انجام دادیم و تو مسیر برگشت بودیم که تو پیاده رو به صحنه عجیبی برخوردیم . الان که تعریف میکنم همه چیز اونقدر جلوی چشمام زنده ست که انگار همین الان دارم می بینمش .  پیاده رو باریکی بود طوریکه ما به زور شونه به شونه هم راه میرفتیم . یک ردیف از ترون های حدوده سی سانتی ، خیابون رو از پیاده رو جدا میکرد . جلومون یه چمدون قدیمی آش و لاش (ازین مکعبی چرمی ها که تو فیلم قدیمی ها زیاده) روی زمین افتاده بود به علاوه چند تیکه لباس و یه لنگه کفش . چند برگ از یه سالنامه هم اطراف لباس ها پخش بود . پسر عمه ام از کنارم گذشت و چند قدم جلوتر ایستاد و صدام کردم که «بیا» ...
اما من رو پاهام نشستم و خم شدم . رو برگ های سالنامه با دستخطی نه چندان زیبا ، یه رمان به نگارش دراومده بود . در لحظه احساس کردم که اینها باید دستخط یه مرد باشه . نگاهی به چمدون انداختم . لنگه کفش مردونه رو یجورایی میشد دلیلی بر صحت حدسم حساب کرد . با دو ناخن شست و اشاره ام گوشه یکی از کاغذ هارو گرفتم و بلند کردم و گفتم : اینا رمانه !
شونه بالا انداخت و گفت : خب که چی؟!
کاغذ رو ول کردم و رفتم سراغ لباس ها . با دقت نگاهشون کردم و با نوک کفش کمی جا بجاشون کردم . لباس ها اصلا نو یا تمیز نبودن ! انگار از طوفان گذشته و یا سالهاست که اونجا رها شدن ولی چیزی که نظرم رو جلب کرد ، کثیفی اونها نبود . بلکه لکه های سیاهی بود که به شدت یک کلمه رو برام زنده میکرد ... «خـــون» ... !
حالا دیگه پسر عمه ام هم کنجکاو شده بود . چند قدم فاصله اش رو کم کرد و کنارم ایستاد . پرسیدم :«به نظرت اینا خونه ؟» با تردید جواب داد :«نمیدونم ... شاید»   پرسیدم : به پلیس زنگ بزنیم ؟
جواب داد : زنگ بزنیم بگیم چی ؟ آخرش میان من و تو رو میگیرن میگن نسبتتون چیه !
شَک افتاده بود به جونم . اون میگفت شاید چیزی نباشه ... تو ذهنم اتفاق چیدم که چمدون لت و پاره شده از ماشین شهرداری افتاده باشه ، لنگه کفش کار یه سگ ولگرد  باشه و این چند برگ هم ، باد پخش کرده باشه ...
ولی اصلا نمیشد ! جور در نمی اومد ... اون لکه های سیاه لعنتی ...
از کیفم یه پاکت زیپ دار درآوردم و اون چند برگ کاغذ رو با نوک ناخن جمع کردم و گذاشتم توش و زیپش رو بستم .
پسر عمه ام نگاهی بهم انداخت و گفت : گاهی وقتها ازت می ترسم !
نمی دونم جوابش رو چی دادم . احتمالا با خنده و شوخی سعی کردیم اون چیزی رو که دیدیم فراموش کنیم . هیچ وقت اون کاغذ هارو نخوندم . اون کاغذها همچنان تو اون پاکت زیپ دار هستن و احتمالا توی همون کیفی که اون روز دستم بود ... حتی اون کیف رو دیگه استفاده نکردم ...
هنوز که هنوزه احساس میکنم اشتباه کردم ... شاید از طرف پلیس به متوهم بودن ، متهم میشدم . یا اینکه نهایتا یکی از مامورها بهم میگفت «فیلم پلیسی زیاد می بینی ؟!» ... دیگه ته تهش این میشد که دستگیر میشدیم تا هویت و نسبتمون با هم مشخص بشه ... اما حداقل این مزیت رو داشت که اون صحنه مثل یه خنجر تو قلبم فرو نمی رفت ...



[ جمعه 28 فروردین 1394 ] [ 02:17 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین