تبلیغات
اِسپَرلوس - یکی هست ...










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

یه گروهی هست تو وایبر ، مال بچه های دبستانمونه ... به جز اون شخصی که من رو دعوت کرده به گروه ، بقیه دیگه متعلق به همون دبستان و آلبوم بچگی هست . به مناسبت روز مادر یکیشون یه متن قشنگ گذاشته بود تو گروه . تهشم نوشته بود تقدیم به مامانای گروه .
یه کم در و دیفال رو نگاه کردم . یه کم چونه ام خاروندم ... آخرشم با خودم گفتم این یارو معلوم نیس حواسش کجاس ؟! مامـــان آخه ؟! مامانمون کجا بود ؟! این گروه های وایبری هم معلوم نیس چه مرگشونه ، هرچی دم دستشون میاد همینجوری فوروارد میکنن . خو آدم حسابی ، اول بخون ببین چی نوشته ، بعدا بفرست ...
خلاصه داشتم غرغر میکردم با خودم که دیدم یکی یکی عزیزان دارن از هم تشکر میکنن . بعدشم عکس بچه های گوگول مگولشون رو گذاشتن تو گروه ...
یه چند دقیقه گذشت تازه برام روشن شد که گویا آدم نامربوط جمع ، منم ! و بچه های دبستان ، از بچه های دانشگاه پیشی گرفتن ...
پیش زمینه ی ذهنم از بچه های دبستان ، همین همکلاسی های جلف و جفنگ و رنگی-پنگی دانشگاهم  بود که پوکید ! یه لحظه احساس کردم وصله ی ناجور و باید فلنگ رو ببندم ...
.
.
.
+ تمرین های تیم ملی کشتی آزاد رو که می دیدم دلم براشون کباب می شد ... مردها گنده ی چارشونه ، عین بچه کوچیک ها که برای واکسن گریه میکنن ، از شدت تمرین به گریه افتاده بودن ... خدارو شکر که به حقشون رسیدن ... تبریک به همه 
+ خانوم شقایق ... 
از طرف اعضای زیرزمین از شما تشکر میکنم ... بسی از تیکه هایی که به من پروندین ، خوششون اومده و موجب انبساط روح دوستان گشته ... یه چار خط فحش هم به من بدی ، فکر کنم بچه ها به مدت یک سال در مقابل غم و غصه واکسینه بشن 
+ کلی فیلم دیدم که مثلا یه چیزی پیدا کنم برای وبلاگ لذت ها ، ولی هیچی که جذبم کنه نیافتم ... همه فیلم های دوست داشتنیم مال قدیماست ...


[ سه شنبه 25 فروردین 1394 ] [ 08:33 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین