تبلیغات
اِسپَرلوس - فراتر از خیال










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

سلام .

آخرین پست امساله ...

مامانم احسان دوست داره ... مرتضی رو هم همینطور ! و این احسان دست گذاشته رو اعصاب مامان من ! فقط امیدوارم اشک مامانم در نیاد !

من یه مدتی هست تو پیدا کردن تاریخ ها دچار مشکل شدم . تاریخ هارو یادم میره ... فکر میکنم اتفاقی دو-سه ماه پیش افتاده اما در اصل چهار سال پیشه ! واقعا چقدر این عمر ما سریع میگذره !

انگار همین دیروز بود ... ارتباطم رو با شایسته بانو میگم ... اولین تصویر من – و فکر میکنم تصویر ذهنی خیلی از شماها – همون دختر سبزه نمکی با روسری گل درشت صورتی تو ابیانه بود .اولین پیام خصوصی رو که بهش دادم کاملا یادمه . جوابی که اون به من داد رو هم همینطور ...

خیلی طول نکشید که با هم صمیمی شدیم ...

صمیمیتی که وابسته به رمان نبود ! از اون دسته دوستی هایی نبود که مایه سرگرمی همدیگه باشیم و تا جوهر قلم خشک نشده به هم بگیم «بای بای ... تو دیگه تموم شدی !»

یه جورهایی معتاد شده بودم به خصوصی های هر شب ... و این ارتباط رفت به یاهو ... به تلفن ... به وایبر ...

یه زمانی به شایسته میگفتم من میام تهران و با هم بریم انقلاب گردی ...

اما واقعیت فراتر از تصور من عمل کرد ! گردش های دوستانه مون خیلی بیشتر شد . و آخریش هم سفر مشهد بود که البته جای همتون رو خالی کردیم . و خب گفتن نداره که تو حرم کاملا به یادتون بودیم. من و شایسته بانو و حدیث !شایسته رو من خودم پیش قدم شدم برای دوستی ، ولی حدیث یه توفیق اجباری بود که صاف افتاد تو دامان ما . من هنوزم نفهمیدم حدیث چجوری اومد ! ولی خب دمش گرم ، از وقتی اومده یه بند مونده و نرفته ...

دلم میخواد لحظه لحظه سفر مشهد رو بنویسم ... اینکه چقدر خوش گذشت و چقدر خندیدیم ...اینکه برای کنترل روی صورتم مجبور بودم به خودم سیلی بزنم تا به اعصاب صورتم شوک وارد بشه و بتونم نیشم رو ببندم ... اما نمیشه ! یک اعجوبه ای رو ملاقات کردیم که منو متحیر کرد ... بعدا وقتی خداحافظی کردیم تازه یادم اومد منم در نوع خودم تخصص سناریو نویسی دارم ولی .... هیچی ! بگذریم ...

نمیدونم چطور شروع کنم ؟ آهان ... مشهد رفتنمون همه چیزش خاص بود ... داشتم چمدونم رو می بستم که دیدم بیرون برفه ! عین دیوونه ها تنهایی واسه خودم میخندیدم ... هوا کاملا بهاری بود و یه دقیقه بعدش داشت به شدت برف می بارید ...

حدیث رو سر میدون انقلاب سوار کردم و رفتیم راه آهن ... شایسته هم خیلی شیک و مختصر بهمون ملحق شد و براش جای سوال بود که من و حدیث چطور این همه وسیله داریم ؟!

به یه بنده خدایی هم امر کرده بود که «زیرسازی کن!»

بعدا کاشف به عمل اومد یه نصف وسایل دست حاجیه ...

حاجی رو میشناسین دیگه ؟! همون حاجی که رد پاش تو داستانهای شایسته هست ... همون که خوش اخلاق و بسی لارژ می باشد و بنده هم دو صفت «کله شق و آب زیرکاه» رو بهش اضافه میکنم ...

بعله ! آقا کی فکرشو میکرد ما یه روزی با حاجی تو ایستگاه قطار آشنا بشیم ؟!

وقتی داشتیم برنامه مشهد رو میریختیم هی به این و اون میگفتیم و سعی میکردیم آدم اضاف کنیم که حداقل کوپه رو کلا در اختیار بگیریم ولی با همه ی تلاش ها در حد همین سه نفر موندیم .. و تو لحظات آخر شدیم هشت نفر ... کوپه قطار در حد انفجار بود ولی همین هشت نفر انقدر در کنار هم خوش بودیم که واقعا یه خاطره خوش برامون ثبت شد ...

بیخیال ... این پست بی سر و ته فکر کنم فقط برای خودم معنی داشته باشه ... امیدوارم تو سال جدید ، موقعیت های پیش رومون خیلی خیلی فراتر و خوش تر از تصوراتمون باشه ...

شایسته و حدیث ، متشکرم ازتون .



[ جمعه 29 اسفند 1393 ] [ 11:40 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین