تبلیغات
اِسپَرلوس - ناتمام ها میخواهند زنده بمانند !










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

نمی دونم چرا یهویی یاد زایمان اسب ها افتادم ... مادیان هی دور خودش می چرخه تا بالاخره یه جایی ، یه کنجی ، یه چیزی پیدا کنه که دوسش داشته باشه ... بعد همونجا می مونه تا بچه اش رو به دنیا بیاره ... نوشتن هم برای من شبیه زاییدن شده :))
انقدر باید بچرخم که یه کنجی پیدا کنم توش راحت باشم ... ایده رو همه جا میشه ساخت و پرداخت کرده اما نوشتن یه حال خاصی می طلبه ... منم الان یه گوشه واسه خودم ساختم و در این روزهای اسفندی ، خودم رو گوشه خوابگاه نگه داشتم ... د رواقع خودم رو به بند کشیدم ! دستها و ذهنم رو فرستادم سربازی ! الکی که نیست ... ننویسم غمباد می گیرم ...
انقدر هم این روزها سوز داره که نمی تونم برم پیچ ! دلم تنگ شده ولی در محوطه پیچ رو از هفت و نیم باز میکنن ... قندیل می بندم ...
شهریور 92 ، وقتی برای ثبت نام و بقیه کارهای تهران ، مهمان ثابت خونه عمه ام بودم ، هزار جور برنامه می ریختم که به همه کارهام برسم ... تو تاکسی بودم ... یه جایی تو اتوبان امام علی ... رادیوی ماشین روشن بود و مجری داشت در مورد (به گمانم) شکسپیر (شاید هم دیکنز) حرف می زد . (ولی فکر کنم همون شکسپیر بود :)) ... خلاصه اینکه این آقای نویسنده یک داستان داشته می نوشته که اجل مهلتش نمی ده و راهی دیار باقی میشه و از اونجایی که ایده داستانش رو با کسی مطرح نکرده بوده ، چندین تا نظریه در مورد پایان این داستان موجوده ... فکر کنم مجری رادیو یه جمله ای گفت به این مضمون که اگر آقای نویسنده در مورد پایان داستانش ، اطلاعاتی در اختیار دیگران می ذاشت ، الان یه اثر به آثار فاخر ادبیات جهان اضافه شده بود ...
من تقریبا تمام اون روز رو داشتم به این موضوع فکر میکردم ... اولش فکر کردم شاید واقعا اضافه می شد ! بعدش یاد خودم افتادم* !!! که یه داستان نصفه دارم و عده ای خواننده که شاید بعضی هاشون با گذر زمان ، داستانم رو فراموش نکنن و من در مقابلشون مسئولم ... به این فکر کردم که اگر همون لحظه بمیرم ، آیا کسی میاد و فایل های لپ تاپم رو دونه دونه میخونه ؟! یا یه ctrl+A بعدشم (شیفت+دیلیت) وووو .... والسلام !
به این فکر افتادم که در اولین فرصت قسمت آخر داستان رو بنویسم و به امانت پیش یه آدم امین بسپارم ... چندین بار سعی کردم اما دستم به نوشتن نمی رفت ...احساس کردم دارم قسمتی از زندگی شخصیت هام رو ازشون می دزدم ! احساس کردم دارم فرصت زندگی کردن رو ازشون میگیرم ... احساس کردم یه دیکتاتورم ! یه دیکتاتور که فرصت تجربه های تازه رو از آدم های قصه اش میگیره ... احساس کردم با این کار دو نقطه به کسی میدم که بعد از من میاد سراغ این داستان ... یا با خط کش یه خط صاف میکشه ...یا خط خودشو ... اونی که بعد من میاد ، هیچ وقت نمی تونه خط منو بکشه ! اون وقت دیگه این داستان ، داستانِ من نیست حتی اگر 2000 صفحه اش رو من نوشته باشم و 2 صفحه اش رو یکی دیگه ! وقتی یه قصه ناتمام میمونه ، یه قصه ناتمامه ! اما وقتی جوری تمام میشه که نباید ، اون وقته که حکم مرگش صادر شده ! اون وقته که قصه می میره !
به اون نویسنده حق دادم که داستانش رو پیش خودش محفوظ نگه داشت ... شاید اصلا اونو داشته واسه دل خودش می نوشته ! کسی چه می دونه ؟
.
.
.
* سوء تفاهم نشه فقط ... من به هیچ عنوان خودم رو در سطح یه نویسنده (حتی معمولی) هم نمی بینم ! فقط این موضوع منو ترغیب کرد که به ناتمام های خودم بیشتر فکر کنم
اصلا اومده بودم که در مورد هم اتاقی های اصفهانیم بنویسم هااا :))
بعد کامنت گذاشتن تو وبلاگ لیلی که (ما هیچ وقت «یادم باشه» هامون رو نمی نویسیم ) ، اومده بودم یه «یادم باشه » بنویسم که به انحراف رفتم و نشد :))


[ پنجشنبه 7 اسفند 1393 ] [ 01:18 ق.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین