تبلیغات
اِسپَرلوس - مامان و آوا










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

همین الان اتفاق افتاد !
تو اتاقم نشسته بودم و لپ تاپ رو پام بود . داشتم با ذهنیاتم ور میرفتم که مامانم یهویی در اتاق رو وا کرد گریه کنان اومد تو و نشست رو زمین !
یعنی قلبم انگار از بالای یه برج افتاد پایین ... در یک آن هزار فکر و خیال زد به سرم ...
هی پرسیدم مامان چی شده ؟ چرا گریه میکنی ؟
یه چیزایی در جواب من میگفت اما متوجه نمی شدم ! وقتی گریه اش کمی آروم شد گفت وقتی صدای پاشایی رو می شنوم گریه م میگیره ...
پرسیدم رادیو داشت پخش می کرد؟
گفت نه ! 
مثل اینکه زنگ میزنه به خواهرم و آوای انتظارش آهنگ پاشایی بوده ...
بعدشم با بغض گفت : هی به این دختره میگم صدای مرتضی رو نذار رو خطتت ... دارم دق میکنم !
یخورده پیشم نشست و موقع رفتن گفت : تو نمی فهمی واسه یه مادر چقدر سخته خودش مجبور به موندن باشه و بچه اش رو بذاره تو قبر !


[ یکشنبه 21 دی 1393 ] [ 12:38 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین