تبلیغات
اِسپَرلوس - عشق من طهران تهران؟!










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

سال ها از اون موقعی که که با ذوق و شوق آماده می شدم تا بریم تهران می گذره ... تهران اون موقع ها چیزی درون خودش داشت که من رو شیفته ی خودش نگه میداشت ... الان نمی دونم که آیا هنوز هست ؟ آیا باز تکرار می شه ؟
خیلی وقته که با رسیدن به آستانه تهران ، موجی از پشیمانی و بغض منو فرا میگیره ... هر بار از خودم می پرسم : اومدی چه غلطی بکنی اینجا ؟!
سالها بود که رفتن به تهران  برای من کابوس بود ! نمایشگاه کتاب رو دوست دارم ... مهمونی و عروسی رو هم همینطور ... ولی تهران اومدن رو نه !
انگار که یه وزنه ی صد کیلویی رو بذارن رو قلبم ... نمی خواستم ... نمی خواستم ...
کاش تهران برگرده به اون روزهای خودش ...
سه شنبه شب ، ساعت 11 اتوبوس حرکت کرد به سمت تهران ... از لحظه سوار شدن تا یه جاهایی بعد از شهسوار ، داشتم «آئورا»،کتاب پیشنهادی دنیا رو می خوندم . چشمهام خسته شد ... بستمشون و وقتی باز کردم جلوی شیرینی فروشی لیلی در سلمانشهر بودیم ... دوباره چشمم رو بستم و جایی بالاتر از مرزن اباد اتوبوس برای استراحت نگه داشت ... پتوی مسافرتی رو کشیدم روی سرم تا چراغ های داخل اتوبوس که حالا روشن شده بودند چشمم رو آزار نده ... وقتی دوباره چشم باز کردم داشتیم از گچسر عبور می کردیم ... نمی دونم فقط برای من اینجوریه یا بقیه هم یه همچین احساسی دارن ؟! گچسر و اطرافش تو دل شب انگار یه نوستالژی دیوانه کننده ست ... دلم میخواد اتوبوس به جای اون رستورانِ بــــوق ، یه جایی وسط جاده ، دقیقا وسط جاده و مشرف به گچسر نگه داره و من تمام اون بیست دقیقه رو زل بزنم به دره و کوه و سپیدارها و خونه ها و چراغ های روشنِ ایوون هاشون ...
چشمهام رو باز نگه داشتم ... خونه ها و سپیدارها که رد شدن باز هم بستم و یهو یکی با صدای نکره ای داد زد : کـــرج خواب نمونـــی !
به معنای واقعی زهره ام ترکید ...
چهار و نیم صبح رسیدم به ترمینال غرب ! پنج بود که رسیدم خوابگاه و خدا میدونه چند برابر بیشتر زهره ام ترکید وقتی سوار سمند زرد رنگ خط کارگر شمالی شدم !
فکر کنم چند باری آیه الکرسی خوندم ! راننده اش نمی دونم واقعا پیر بود ؟ یا خواب بود ؟ یا معتاد بود ؟ یا هرچی دیگه ...
ولی هرچیزی که بود من احساس می کردم الان میزنه به در و دیوار ... تقاطع کارگر و جلال آل احمد بودیم که حس کردم الان پرت میشیم تو بزرگراه !!! خدا رحم کرد به هر حال !
هشت و نیم کلاسم شروع شد . ساعت ده تموم شد و من به سرعت رفتم تا برای خواهرم یه کتاب بخرم ! یه کتاب ناقابل تست شد سی و چهار هزارتومان ! ننه من غریبم بازی در نمیارم ولی هر ده سال زندگی برای ما دهه شصتی ها به ازای یک قرن گذشته انگار ...
روم به دیفال ! شما لطفا چشم و گوش رو درویش کنید و ببرید دو خط پایین تر !
از همه جور صعود قیمت که بگذریــــم ... باید بگم که تو روح قیمت ماژیک تاچ و آبرنگ سن پطرزبورگ و مقوای فابریانو و هر گونه پلات و فتوکپی و صد البته سرعت اینترنت ! ای خدا مفتی مفتی پیر شدیم ...
تا یازده و نیم سر کلاس بودم و بعدش با همون لباس و وسایلی که اومده بودم ، برگشتم ترمینال ... ساعت یک سوار اتوبوس شدم و تهران رو ترک کردم ... به طور متوسط 6 الی 7 ساعت زمان میخواد تا من برسم به ترمینال شمال... قرار بود بابام بیاد دنبالم ... بخاطر طی مسافت طولانی در کمتر از 24 ساعت به شدت دچار سرگیجه بودم ... دستم رو به صندلی ها بند کردم تا تونستم از اتوبوس پیاده بشم .
سرم رو چرخوندم و ماشین خودمون رو بین ماشین های پارک شده ندیدم اما یه پیکان سفید هی برام چراغ می زد ! دقت کردین بخاطر فیزیک خاص این ماشین ، اگر شب باشه راننده اصلا مشخص نیست ؟!
یادتونه راننده تاکسی ها همش رو فرمون خم بودن ؟!
یه کم رفتم جلوتر ... دیدم بابامه !
فاصله ترمینال تا خونه انقـــــدر خوب بود که حد نداره ! کلی خوش گذشت ! با اینکه پیکان بابابزرگم خیلی هم قدیمی نیست اما به هر حال پیکانه ! پیکان هر نوعش که باشه پیکانه و البته جوانان گوجه ای مدل 57 یه چیــــز دیگه ست ...
شب بود ... خیابون ها خلوت ... هوای بیرون سرد ... سوار پیکان ... بخاری روشن ... ضبطی که با نوار کاست کار میکنه  و انگار زمان داشت به عقب برمیگشت 
به بابام گفتم بیا همینجوری بریم ! بیخیال همه چیز بشیم و فقط بریم ....
گفتم بیا و ماشین بابابزرگ رو پس نده !
.
.
.
چند روز دیگه باز باید برم طهران -تهران ...



[ یکشنبه 30 آذر 1393 ] [ 07:51 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین