تبلیغات
اِسپَرلوس - "










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

از خودم دلگیرم ... اصلا هم از خودم راضی نیستم ... هی دور خودم می چرخم و هی کاری هم از پیش نمی برم ! اعصابم هم خرابه ...
این چه مسخره بازیه که نمی دونم چرا گاهی وقتها دچارش میشم ... کار که زیاد میشه نمی دونم از کجا باید شروع کنم ... عین احمق ها دست روی دست می ذارم و هیچ کاری نمیکنم تا وقت همینجور بگذره ...
نمونه اش همین وبلاگ نوشتن که نمی دونم چرا یه چیزی تو ذهنم میگه : نرو ... وقتت رو تلف میکنی !
یعد همون حس جلوی انجام دادن بقیه کارهارو هم میگیره و آخرش علنا من کار مفیدی انجام ندادم !
الان اومدم این حس رو بفرستم به درک !
امشب مهمونی دعوت بودیم خونه همکار بابا ... و من نرفتم ! طفلک بابام چندین بار گفت بیا ... از تو چشمهاش میخوندم که میگه: بخاطر من بیا 
ولی خب ، بازم من نرفتم !
حوصله جمع اونارو نداشتم ... الانم تنها تو خونه نشستم و در و دیوار رو سیر میکنم ... دوشنبه باید دو تاشیت و یه مقاله تحویل بدم که -قربون خودم برم - حتی یه استارت کوچولو هم نزدم !
فعلا همین دیگه ! ... برم یه چی دست و پا کنم بخورم ...
ها راستی .... یه اردوی اجباری رفتیم در حد یه سربازی بود ...  عین ادمهای روانی شده بودیم ... شکنجه می شدیم ولی خنده مون بند نمی اومد ... به ترک دیوار هم می خندیدیم ...
برم دیگه ... دیر شد ....
***
Divine holidays

اِممم ... میدونید زمستون باید چجوری باشه ؟!

باید یه خونه نقلی داشته باشی و یه اتاق نقلی تر... با پنجره چوبی و پرده های گل گلی خوشگل ... یه بخاری بذاری کنج اتاق و کنارش تشکچه بندازی رو زمین همراه این بالش های گرد قدیمی ... از همونایی که پارچه اش مخمل قرمزه و روکش هاشون تترون سفید ... 

یه سماور هم بذاری بغل دستت. یه سینی کوچولو با چارتا استکان کمرباریک و نعلبکی های شاه عباسی و قندون و شکر پنیر و پولکی هم بذاری تنگش ...

پشت بخاری هم یه کیسه پر از نخودچی کشمش و بادوم بو داده حتما باید باشه وگرنه کار غلط میشه ...

بشینی رو تشکچه و چروکش رو با کف دستت صاف کنی ... بعدش میل و کاموا رو بگیری دستت و بگی : یکی زیر ... یکی رو ... یکی زیر ... یکی رو ...

صدای برخورد قطرات بارون هم به سقف حلبی خونه رو بشنوی ...

بعد که سریال مورد علاقه ات شروع شد اهل خونه رو صدا کنی ... بلند شی بری از یخچال اون کاسه سفالی آبی رنگ پر از دونه های قرمز انار رو برداری و بذاری توی سینی ... چارتا کاسه کوچیکتر و قاشق برداری ... نمک و گلپر هم بذاری تنگش و دور هم سریال ببینی ... صدای قرچ قروچ دونه های انار هم اون وسط بیاد ...

سریال که تموم شد یکی ظرف هارو جمع میکنه می بره تو اشپزخونه ... چشمات که خسته شد ، میل و کاموا رو میذاری تو سبد حصیری و از توش کتاب رمان جدیدی که از کتابخونه گرفتی ، میاری بیرون ... خط به خط رمان رو با دقت می خونی ... صحنه های رمان واست زنده میشن و انگار خودت هم کنار شخصیت اصلی داری تو خیابون قدم میزنی ... میری کافه و بوی قهوه می پیچه توی بینیت ... از کیوسک سر خیابون روزنامه می خری... باهاش سوار ماشین میشی و اهنگ گوش میکنی ... و انگار یادت میره تو خونه نقلی خودتی و کنار بخاری کز کردی ...

کم کم چشمهات سوز میره و سنگین میشه ... کتاب از لای انگشتات سر میخوره و خواب تورو با خودش می بره ...

زمستون یعنی این !

نه اینکه صبح تا شب ... شب تا صبح سرت تو اتوکد باشه و استرس طرح و هزارتا چیز دیگه عین خوره بیفته به جونت ...

+ میهن بلاگ خر است ! اجازه ارسال مطلب جدید نمی ده و مجبورم ادامه مطلب قبلی بنویسم...

+ همه جور لوس بازی تو حرف زدن به وجود اومده ... شاید همه اش رو بتونم تحمل کنم الا اینکه به «شوهر» میگن «شوشو» ... !!!

موندم هدف اینجور افراد چیه مثلا ؟! البته دوره و زمان عوض شده ... قدیما مردها «پهلوون» بودن ، زن ها «خاتون »!

الان زنها «جوجو» شدن و مردها «شوشو» ! خدا به داد نسل های بعد برسه ...

+ یه اعتراف ! هر بار که یک نفر این کلمه عبث رو بکار می بره یه سگ پاکوتای پشمالوی سفید که زبونش بیرون افتاده تو ذهنم میاد !

××× این پست های تکراری دست گل میهن بلاگه ! مچکریم ازشون !×!



[ پنجشنبه 20 آذر 1393 ] [ 10:23 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین