تبلیغات
اِسپَرلوس - این اواخر










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

این اواخر خیلی اتفاق ها افتاد .. خیلی وقتها اومدم اینجا که ازشون بنویسم اما همه نوشته هام نیمه کاره موند . خیلی وقتها هم اصلا نتونستم لپ تاپ رو حتی روشن کنم ... خیلی وقت ها مثل دیشب ... دیشب که هم عصبانی بودم و هم ناراحت ... دیشب که دلم میخواست بیام و فریاد بکشم از رذالت بعضی ها ...
ولی نیومدم . یه عامل درونی مانعم میشه این روزها ... یه عامل درونی لعنتی من رو درون گراتر از هر زمان دیگه کرده . امشب اومدم که اون عامل رو بشکنم حتی اگر شده برای چند دقیقه . دستم رو گذاشتم روی کیبورد و تا میتونم سریع تایپ میکنم و حتی به مانیتور یه نگاه کوجیک هم نمی ندازم مبادا یه غلط املایی یا نگارشی توجهم رو جلب کنه و حواسم رو از نوشتن پرت !
دستم رو گذاشتم روی کیبور و و فقط مینویسم ... ذهنم رو آزاد گذاشتم و فقط مینویسم ...
دلم برای روزهایی که پشت میز خودم ، تو هال خونمون و جلوی تلویزیون می نشستم و و فقط تق تق کیبوردم میومد تنگ شده ... می دونم که صدای کیبور برای بقیه اعصاب خردکنه ... ولی برای منی که تایپ میکنم در اون لحظه شابد لذت بخش ترین صدای ممکن باشه .. اون موقع ها فاصله فکر تا نوشتم خیلی کوتاه بود . این روزها خیلی بلند ... دلم میخواد بگردم و براش دنبال یه دلیل قانع کننده بگردم ... و هیچ دلیل قانع کننده ی 100درصدی براش پیدا نمیکنم ... یالبته یکیش میتونه این میزهای آشغال خوابگاه باشه که اجازه نشستن بهت نمیده ... نیم ساعت بشینی پشتشون کمردرد و آرتروز رو شاخشه
برای طرحی که چهار روز وقت داشتم ، سه روز کامل رو هدر دادم و حالا فقط یک روز برام باقی مونده ... هدر دادن به به معنای کامل ! من و شاید خیلی های دیگه اینطوری هستیم که باید یه جرقه بخوره و انگیزه پیدا کنیم برای کار کردن ... الان اون جرقه هنوز در من ایجاد نشده ...
دلم یه آبرنگ خوب میخواد ... واقعا الان یکی از آرزوم هام اینه که کسی پیدا بشه و یه آبرنگ خوب بهم هدیه بده ... دلم میخواد بشینم و آبرنگ خیس کار کنم ...  حس رهایی رو احتیاج دارم حتی اگر روی کاغذ باشه ...
دلم میخواد الان خدا صدام رو بشنوه ... دلم میخواد از آسمون یه آبرنگ خوب و حداقل بیست و چهار رنگ برام برسه ..
یکی از چالش های مامانم با من ، همین در خواست هام از خداست ! به نظرش من هم درست درخواست نمیکنم و هم درخواستهای درستی نمی کنم ...
من هم بارها و بارها بهش گفتم که اگر از خدا نخوام ، از کی بخوام ؟
من نمی تونم شیک و مجلسی بشینم و دعا کنم و از خدا فقط توفیق و سعادت و از همین چیزهای با کلاس معنوی بخوام ... البته این مواردِ باکلاس معنوی رو تا درجه آخرش میخوام ولی گاهی وقتها بابت یه تیکه چیزکیک یا یه لیوان چایی به خدا گیر میدم !
الان که دارم این هارو می نویسم فکر میکنم بقیه ای که نوشته هام رو میخونن ، فکر میکنن چه شخصیت مزخرفی دارم ...
از وقتی نازلی اون بازی حقیقت هارو راه انداخته ، انگار همش دارم اعتراف میکنم درباره ی خودم !
آره ... من شخصیت های آروم و معنوی و نورانی رو دوست دارم ... ولی من همیشه نمیتونم اونجوری باشم ... بیشتر مواقع شبیه یه شیطونک هستم ...یادتونه یه توپ های کوچولوای قبلا ها بود که بهشون میگفتن شیطونک ؟! یه بار به زمین میزدی کلی به در و دیوار میخورد تا یه جا واسته ؟
من احساس میکنم یکی از همون شیطونک هام  ...
چهارشنبه هفته ای که گذشت ، من و دنیا و حدیث با هم رفتیم جمکران ...
و دوباره این حس بهم دست داد ... و دوباره برام سوال شد که چرا من برعکس ایــــــن همه آدم ، جو فضا تحت تاثیرم قرار نمی ده ؟
و این سوال توی ذهنم جولان میده که نکنه بخاطر سنگی شدن قلبم باشه ؟ 
چی میگن بهش ؟ ... زنگار گرفته دلم ؟؟؟
چرا وقتی رفتم جمکران عصبانی شدم ؟؟؟
آره ... من وقتی رفتم جمکران عصبانی شدم ... دلم خواست با مشت بزنم تو دهن اون کسی که اون صحن رو طراحی کرد و اون کسانی که مهر تایید زدن ... ایضا کسانی که اجرا کردن و الباقی دست اندر کاران ...
از جمکران برای من یک گنبد فیروزه ای مونده و یک شهر شعر ...
دل مستمندم ای جــــــــان ، به لبت نیاز دارد ...
به هوای دیدن تو، هوس حجاز دارد ...
...
جمکران رو خراب کردن ... جمکران رو حجازی کردن و خرابش کردن ... نامرد ها ... قوم الضالمین ... چرا آخه ؟؟؟
.
.
.
چند دقیقه پیش ، نشست سردار جوانی با دانشجوها تموم شد ... اومده بودن خوابگاه و یه جلسه آزاد داشتن ... جالب بود ! از مدل لباس پوشیدن تا بحث های مطرح شده ...
.
.
.
وبلاگ یونیک رو بخونید ... تصوراتش برام جالبه ...
.
.
.
تو راه رفتن به قم ؛ دنیا کتاب «لیدی اِل» از رومن گاری رو از کیفش بیرون آورد تا بخونه ... با خباثت تمام ، نذاشتم این کارو بکنه ... این جور کارهای فرهنگی در حضور من معنی نمیده !
به جاش یه بحث سه نفره راه انداختیم ...بحثی که من خیلی وقته تو وبلاگ شروعش رو نوشتم اما نتونستم تمامش کنم . .. در مورد آتش بس 2 که من و دنیا با هم دیده بودیم ... در مورد آرایش غلیظ که من و حدیث دیدیم ... در مورد چ که این روزها همه دوستهای وبلاگی انگار باهاش در چالش هستن ... در مورد خیلی از رمان های اینترنتی ...
به دنیا یه کتاب پیشنهاد دادم تا بخونه و بعدا با هم در موردش حرف بزنیم ... بعد مدت ها میخوام اینجا اسم از یه رمان ببرم ... امیدوارم برام حواشی نداشته باشه ... فقط یه اسم میدم ... نه تاییدی روش هست و نه انکاری ...
این رمان یه خصوصیت جالب برای من داشت که همون باعث شده دنبالش کنم ...
اگر دوست داشتین رمان «درخت های آلبالو» رو بخونید ... باقی رمان ها رو تو یه پست دیگه معرفی میکنم .
آهان راستی ... اگر مهرسا رو دنبال می کردین و حالا رمانش رو گم کردین اینجاست >>>http://www.mehrsa-m.ir/in-the-news/
در مورد کارهای نعمت الله حرف زدیم ...
بهرام رادان رو مقایسه کردیم در آتش بس ، بی پولی و یکی از ما دو نفر ...
در مورد حامد بهداد حرف زدم ...
در مورد اینکه حبیب رضایی چقـــــدر بازیگره !
در مورد محفل ، زیرزمین ...
در مورد دنیا گفتم ... بهش گفتم که وارد نوشته هام شده ... بهش گفتم که همین دنیا بودنش ، به من حسی رو داده که کم داشتمش ...
در مورد حدیث گفتیم ... اینکه خودش رو انداخت وسط زندگی ما :)) و ما هر بار باید این مساله رو متذکر بشیم بهش ...و همینطور در عجب باشیم که چطور یه چنین اتفاقی افتاد ؟ ماها که اینقدر حریم خودمون رو بسته بودیم ... من ، دنیا ، آنیتا ، مهتاب ، بنر حتی !!! شایسته و مهرسا و هاش و خلاصه همه .... 
.
.
.
اینترنت قطع شده ! اینترنت مزخرفِ اشغال ... بخاطر یه تحقیق کلاسی موهای منو سفید میکنه تا چهارتا عکس پیدا کنم ...
در همچین مواقعی هزاربار به خودم قول میدم دیگه درس نخونم ... هزاربار توبه میکنم ... ولی باز توبه میشکنم ...
اصلا یکی از دلایل وبلاگ ننوشتنم همینه ... از بس که نت قطع شده و پست هام پریدن ، یا نصفه سیو شدن ...
.
.
.
دوستان عزیز از حدیث شاکی نباشین . وظیفه ی خودش رو به خوبی انجام میده ... هر بار گوله گوله عذاب وجدان به من تزریق میکنه ولی فکر کنم این منم که روح و روانم مقاوم شده !
با نوشتن اون پایان برای بازنشسته ، کلی لعن و نفرین به جون خریدم ... میدونم که پایان سمفونی هم تقریبا یه همچین نتیجه ای خواهد داد ... ولی خب ... من کی به حرف دیگران گوش کردم که این دفعه دوم باشه ؟! .... دیگه از بلال خوردن ساره که بهتره ؟! نیس ؟ 
بازم نت قطعه ... پوووفففف 
.
.
.
دلم برای دوتا بهار تنگ شده ...
.
.
.
وقتی تصویر ذهنیم رو از معمار شدن یادم میاد دلم میخواد خودمو یه گوشه خفت کنم و یه پرس کتک مهمون کنم !!! از شب بیداری خسته م ... واقعا نیاز دارم از اون تصویر ذهنیِ شبها بیدار موندن و طرح زدن و گوش کردن موسیقی و رادیو که حالا جزئی از واقعیت زندگیم شده ، فاصله بگیرم ...
دلم واسه چمباتمه زدن کنار بخاری و کتاب خوندن تنگ شده ...
.
.
.
دوتا هم اتاقی اصفهانی دارم ... یه پست نوشته بودم راجع به صحبت هایی که ازشون شنیدم ... از همون دسته پست هایی که ارسال نشده !
هر سوالی که توی ذهنم ایجاد میشه ، یه سوال الحاقی هم داره ... نازلی هم همینطوره ؟؟؟
من به این نتیجه رسیدم که ما با اصفهانی ها خیلی متفاوتیم ، اگر همه اصفهانی ها همینطور باشن ... اگر مشت نمونه خروار باشه ... اگررر
.
.
.
پست کنم دیگه ... داره دیر میشه و من یه عالمه تکلیف دارم ...



[ شنبه 24 آبان 1393 ] [ 07:45 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین