تبلیغات
اِسپَرلوس - یک حقیقت دیگر










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

کیفم رو گذاشته بودم توی چرخ دستی و توی فروشگاه قدم می زدم که یادم اومد مامان سفارش چند قلم جنس داده بود . چرخ دستی رو گوشه ای متوقف کردم و شماره مامان رو گرفتم . چند بار بوق خورد تا بالاخره جواب داد . از طرز حرف زدنش که آروم و پچ پچ مانند بود فهمیدم که باید جای خاصی باشه . پرسیدم که دیگه چیزی نمی خوای ؟ با بله و خیر جواب میداد و من مجبور بودم عین این پلیس هایی که دارن با یه گروگان صحبت میکنن ، سوال های هدف دار بپرسم که طرفم بتونه جواب بده و منظورش رو برسونه . بالاخره تحمل مامانم تموم شد و گفت :ما تو مجلس ختم خاله ـــ هستیم . گوشی رو میدم به زهرا که بهش تسلیت بگی !وسط فروشگاه داد زدم مامااان این کارو نکن ! ولی مامانم دلش به حال من نسوخت و گوشی رو به زهرا داد . خاله ای که به تازگی از دست دادیمش ، یکی از دوستان مادرم بود . مامانم و گروهی از دوستانش ، رابطه شون رو حفظ کردن و هر ماه-حداقل یک بار- دور هم جمع میشن ... بچه هاشون هم که ما باشیم ، تقریبا در یک رده سنی هستیم و با هم رفیق شدیم . زهرا همسن منه و تنها چند روزی زودتر از من به دنیا اومده ... و خاله ای که از دست دادیم ، زنداییش بود ...
صدای گرفته ی زهرا که توی گوشی پیچید ، دست آزادم رو به دسته ی چرخ دستی بند کردم و عین حقیقت رو به زبون آوردم ... سلام کردم و گفتم زهرا من باورم نمیشه که خاله ـــ رفته ! اصلا انقدر قضیه برام غیر قابل باوره که همش فکر میکنم شوخیه ! 
اون هم حس و حالش مثل من بود . گفت که اون هم باور نمیکنه ... بهش گفتم چون باورش نکردم ، زبونم به تسلیت نمی چرخه ... گفتم بذار که اومدم شمال ، بیام پیشت ... گفت از من انتظار نداره ... گفتم به محض اومدنم میام دیدنت ... گفتم به مامانت سلام برسون ... تو دهنم تسلیت نمی چرخید ...
خاله خیلی قوی بود ... اهل حرف های خاله زنکی نبود . هیچ وقت ! قوی ، مستحکم ، تو دار ! ما نفهمیدیم که سرطان داره ... انقدر قضیه رفتنش برای ما ناگهانی شد که ...
یه جوری هستم ... انگار که گفته باشن خاله سرما خورده مثلا ...
آخه مرگ ؟! نبودنش ... زیر خاک رفتنش ... 
کاش مامانم گوشی رو به زهرا نمی داد . گرچه اون دختر عاقلیه و ما کاملا همدیگه رو می شناسیم و می دونم که سوء تفاهمی پیش نمیاد ... ولی کاش مامانم منو تو موقعیت اجباری نمی ذاشت ... از موقعیت های از پیش تعیین نشده ، بدم میاد ...
منظورم موقعیت های تصادفی نیست هاا ...منظورم موقعیت های اجباریه ... اجباررر ...
بدم میاد ... حالم بد میشه اصلا ...


[ جمعه 25 مهر 1393 ] [ 09:09 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین