تبلیغات
اِسپَرلوس - سالات










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

داشتم خودم رو به هر ضرب و زوری شده می خوابوندم ولی خب ...
نمی خواستم حالا حالا بیام چیزی بنویسم چون حرف خاصی برای گفتن نبود و اینکه باید روی خودم کار کنم ! میدونید چیه ؟! هر لحظه ... بی اغراق میگم ، همیشه و هرلحظه دارم به خودم میگم قضاوت نکن ! ولی اصلا مگه میشه ؟
این ذهن من آنچنان سریع السیر از دست نگهبان هایی که براش گذاشتم در میره ، که من رو در بهت فرو برده ... گفته بودم قلبم درد میگیره از این رسم و رسوم جدید و خیرخواهی هایِ ... خیر خواهی هایِ ... چی بگم آخه ؟ بگم خیر خواهی های بی فایده ؟ که تهش نمی دونم چه سودی برای بیماران داشت ؟! اما کاش فقط بی فایده بود ... کاش حداقل ضرر نداشت !
القصه ...
ذهنِ چموش من نه تنها این کارها رو بی فایده دونسته ، بلکه اینجوری رای داده که این کارها صرفا جهت خود بینی و تفریح و گاه مسخره بازی انجام شده ! بعدش هم واسه خودش سوال طرح کرده که این همه آدم مهم و خیر خواه ، موقع حمایت از بچه های غزه کجا بودن ؟ این که میگه غزه و مثلا نمیگه سودان ، بخاطر عرق و علاقه ی خاصی نیست ! اینو دیگه مطمئنم ... ذهنم از غزه می پرسه چون ابعادش در یک بازه زمانی خیلی گسترده شد ... چون جنایت و کودک کشی یک عده و سکوت عده ای دیگه، انسانیت رو زیر سوال برد ... خیلی ها دَم نزدن ... ذهنم برای خودش سوال طرح کرد و متاسفانه بعدش به قضاوت نشست و بدبختانه رای هم صادر کرد ! ذهنم میگه خیلی ها خیرخواهی و انسان دوستی رو فقط جاهایی میخوان که منافعشون به خطر نیفته ...
من متاسفم ... هم برای ذهنم که هنوز نتونستم مهارش کنم تا همینطوری قضاوت نکنه ... هم برای «... ,x, ...»
در مورد بازنشسته و متعلقاتش هم لطفا رجوع شود به : http://sparlus.mihanblog.com/post/323
این روزها فقط حالِ والیبال است و بس ! درسته ؟! :))
تصمیم به پست نوشتن نبود . این خرت و پرت ها هم برای دنیا :) وقتی حس وبلاگ نویسی نیست دیگه اینا حکم لنگه کفشِ تو بیابون رو داره ...
پست هایی هست که موقع نوشتنشون کار پیش اومد یا اصلا از انتشارشون منصرف شدم . اینا ارواحِ سرگردانِ وبلاگِ من هستن  توضیحاتی که الان میخوام بنویسم رو با یه رنگ دیگه اضافه میکنم .
×××
* یک پلی لیست از آهنگ های ملایم که اندکی فاز شکست عشقی دارند دست کردم و از صبح پلی کرده ام که بتوانم یک مقداری در این فاز وارد شوم و چند صحنه ای بنویسم ... هرچقدر این آهنگ ها بیشتر تکرار می شوند ، بیشتر این موضوع برایم برجسته می شود که من شکست نخورده ام ! یک جورهایی از دست خودم عصبانی(!) هم می شوم تازه ! مگر من چه چیزی از این ملیون ملیون آدم ها کم دارم که بقیه هی فرت و فرت شکست عشقی می خورند و به من حتی یک ذره فازش هم نمی رسد که حداقل چند خط داستان بنویسم.
شاکی نیستم هااا ! خدایا شکر ... بیشتر متعجبم ... مبهوت و کمی هم مشکوک ...

* یاد زمانی که بعد از چند روز تعطیلی ، دوتا از کلاس ها را هم خودم دو در کرده بودم . وقتی در آتلیه را باز کردم و وسایلم را سر همین میز اول ولو کردم ، از جایش بلند شد ، آمد و انقدر محکم بغلم کرد که تمام استخوان هایم به ترق و تروق افتادند . وقتی پرسیدم « خبری شده ؟» گفت «دلم برات تنگ شده بود فلانی عوضی»
من را دارید !!؟!؟! چیزی نگفتم ... خودش ادامه داد «وقتی نیستی کلاس خیلی خالیه !»
تا همینجا و همین لحظه هم نمی دانم تعریف بود یا ... !؟
البته تجربه به دفعات ثابت کرده جای من هیچ وقت خالی نمی شود . همه یک علاقه ی شدیدی دارند به اشغال کردن صندلی من ! یعنی آن زمان هم که دانشجویهای محترم دست از سر ما برداشته اند اگر لحظه ای کلاس را ترک کنم و برگردم ، شاهد این صحنه خواهم بود که یکی از اساتید محترم صندلی من را اشغال کرده اند ... حالا هیچ وقت خدا هم میز و صندلی من جای خالی ندارد از بس خرت و پرت رویشان هست ... کیف و لپ تاپ و بطری آب و بیسکویت و موبایلم و ژاکت و شالگردن و اگر موقعیت اقتضا کند و به هیبت دانشجویی ام برنخورد ، اندکی جزوه و جامدادی و اوه اوه ... کاغذ پوستی هااا ... اصلا جایگاه من مثل بمب ساعتی ست ...  اصلا همین الان فهمیدم چرا جای خالی ام احساس می شود ! :))
×××
شاید الان نه ، ولی احتمال زیادی داره که چندی بعد این دوتا دوست عزیز از اینکه منو اینجا راه دادن پشیمون بشن :)) و خب ...
به من ربطی نداره ! هندونه ای که خودتون خوردین و پای لرزش باید بشینین ! و البته هندوانه بسی قند و شکر است و کی گفته که اصلا ضرر داره ؟! :))
(دیوانگی های انتهای تابستان است ، لطفا به دل نگیرید !)
خجالت می کشم از این تابستانم حرف بزنم ... همینقدر بگم که لیمیتش رو بگیرید میل می کند به سمت پوچینگی ! امید است با شروع فصل درس و دوندگی ، این خرسِ تنبلِ درونِ من از خواب تابستانی اش بیدار بشه و یه تکونی به اندام مبارکش بده و بلکه هم افاقه(؟) بکنه !
یک دلیل دیگه برای ننوشتن اینجا ، این حساسیت های عجیب و غریب منه . و اینکه چرا من خیلی چیزهایی که دیگران دوست دارن ، دوست ندارم ؟
یکیش همین خوزه ساراماگو که نمی دونم کجا نوشته هاش دوست داشتنیه ؟ و خب البته همون کتاب «کوری» از بقیه کارهاش بهتر بود ولی من ارتباط برقرار نکردم با شخصیت هاش ... شخصیت هایی که هویت ندارن و با صفت نام برده میشن ! مردِ بهیار ، خانوم مدیر ، دخترک با عینک آفتابی ، همسرِ دکتر و ...
حالا شاید برای خودش سبکی باشه ، ولی ...
خیلی نچســـــــــــــــب است ت ت ت ... دروغه که بیام و بگم از خوندشون لذت بردم !
خودم به شخصه عاشق جزئیات و فضا پردازی های رمان ها هستم . وقتی کتابی رو میخونم فیلمش رو توی ذهنم می سازم . یه دنیا 
داشتم برای وبلاگ لذت ها پست می نوشتم ولی وسطش نمی دونم چی شد ! فکر کنم مامانم احضارم کرد ! اینکه میگم احضار ، یعنی دقیقا احضـــــار ...
یه فیلمی هست سال ها پیش دیدمش ولی اسمش یادم نمیاد . دلم میخواد کله رو بکوفم به دیفال اصن 
×××
این که من الان غرق در کارهای دانشگاهی و تکالیف پایان ترمی و مقاله ها باشم ، چیز عجیب غریبی نیست ...
این که بخوام خودم رو از نت کنار بکشم تا به کارهام برسم ، یک تصمیم طبیعی و معقولانه ست ...
حالا فکر کنید چه اتفاقی افتاده که من یه کله پا شدم بیام اینجا تا خودمو سبک کنم !!!
دوستم که در اتاق کناری مون ساکن هست ، برای چند روزی تنها بود و از من خواهش کرد تا برم به اتاقشون . منم قبول کردم . ما دوتا نه تنها با هم مشکلی نداریم ، که حتی یه همفکری 100% بینمون در جریانه اما این وسطـــــــــ ....
یکی از دوستان بچه ها (که خودش هم رفته شهرشون) وقت و بی وقت در اتاق رو باز میکنه و بدون اجازه وارد میشه !
طرز وارد شدنش - که دست کمی از رفتار چارپایان نداره - به کنار ، بقیه رفتار هاش منو کشته ! میاد چمدون دختر بدبخت (همون دوستش که رفته شهرشون) رو باز میکنه و لباس هاشو بهم میریزه که چی ؟ تاپ قرمز احتیاج دارم !!!
یه بار دیگه اومد تو قفسه ها و یخچال هارو گشت که من نبات میخوام !
چند بار هم نصف شب در اتاق رو باز کرد و اومد تو ، و من حتی چشمام رو باز نکردم ! حتی نمی دونم چی میخواست !
الان رفتم پنج دقیقه دراز بکشم ... همینجوری در و باز کرده اومده تو ... من از شوک رفتارش ، یهویی بلند شدم ... به من می توپه که تو چرا اینجوری میخوابی ؟!؟!!
بعدشم عین یه چارپای محترم -که واقعا حیفم میاد اسمش رو بذارم رو این دختره -، راهشو کج کرده سمت کمد اون بدبخت و می پرسه نمی دونی فلانی لاکش رو کجا میذاره ؟؟؟
همه ی اینها باز به کنار ... با دمپایی راهرو میاد تو اتاق ... انقدر از لحاظ فرهنگی و شعور اجتماعی در سطح پایینی هست که نمی فهمه ما اینجا نماز میخونیم خیر سرمون ! 

لازم به ذکر است اون دختر بدبخت تا کنون به روشهای مختلف و دفعات بسیار با این شبه انسان چارپا ، مقابله کرده ... اولش گفتمان بوده کار به دعوا و گیس و گیس کشی و تهدید رسیده ، اما این شبه انسانِ چارپا دست از آرمان های خودش و فرهنگ مثال زدنیش برنداشته ...
الان ذخیره ی خویشتن-داریِ من  ته کشیده و احتمال اینکه این زنیکه رو مثل یه سوسک له شده بچسبونم به سقف ، زیاده ...
اون روی خشنِ چاقوکشم داره حلول میکنه 
من یک شخصیتِ خشنی دارم که ...
خوشبختانه می تونم کنترلش کنم . ولی امان از اون روزی که یکی منو عصبانی کنه تا حدی که اون روح چاقوکشِ لاتِ چاله میدونیم حلول کنه ... بترسید از اون روز 
×××
قرار به تهران گردی گذاشته بودیم با حدیث ... جاهایی رو که میخواستم ببینم از رو نقشه پیدا کردم و کروکی هاش رو توی یه فایل ذخیره کردم . مکان های نزدیک به هم رو دسته بندی کردم که در یک روز بتونیم از چندجا دیدن کنیم. ولی نشد که این تهران گردی شروع بشه . البته قبلا چندجایی رو با هم گشته بودیم ولی خب یه برنامه ثابت رو میخواستیم فیکس کنیم که نشد . 
برای سلامتی مامانِ حدیث دعا کنید . و برای سلامتی همه مامان-بابا ها...
یادم نیست چی شد که این پست نصفه موند ! تو خوابگاه بودم یه اتفاقی افتاد ... یادم نمیاد 
×××
خیلی از خودم می پرسیدم و می پرسم ...
این سوال رو که «ده سال بعد اوضاع چطوره ؟.... بیست سال بعد چطوره ؟»
الان دارم به ده سال قبل فکر میکنم ... به اون سالها که فکر میکنم با خودم میگم چقدر دور و چقدر نزدیک !
راهنمایی ... دبیرستان ... پیش دانشگاهی ... لیسانس ... پایان نامه ... پشت کنکور ... فوق لیسانس ... دوباره پایان نامه ...
هم باورم میشه ، هم نمیشه !
انگار همین دیروز بود که از کنار آبخوری مدرسه عبور می کردم و به سمت دروازه می رفتم و با خودم فکر میکردم که من ده سال بعد دارم چیکار میکنم ؟!
خواهرِ دوستم اون روزها پشت کنکوری بود و دوستم از درس خوندن هاش برام حرف میزد . اینکه تلویزیونشون رو جمع کرده بودن و زنگ خونه رو قطع کرده بودن و خلاصه از همین تدابیر محافظتی مسخره !
دوستم که از علایق خواهرش حرف میزد برای رشته دانشگاهیش ، من با خودم فکر میکردم که چه رشته ای رو دوست دارم ؟!
تا قبل اون عادت داشتم که شاگرد اول باشم ! یه زندگی تک مسیره ! صاف و مستقیم ...
هیچ وقت بهش فکر نکردم بود که دو سال بعدش باید راهم رو انتخاب کنم ... ریاضی بخونم یا تجربی ؟ هنرستان و فنی حرفه ای گزینه های من نبودن چون اون موقع ، اطراف ما رشته های خوبی نداشتن و کیفیت آموزشی پایین بود ...
از بدو تولدم تا زمانی که رشته دبیرستانم رو انتخاب نکرده بودم ، تو خانواده بهم میگفتن «خانوم دکتر» ....
من که دلیل منطقی برای این لقب نمی دیدم ولی این لفظ از دهانشون نمی افتاد ! دیگه انقدر این «خانوم دکتر» رو تکرار کردن که همین الانشم خیلی ها فکر میکنن من دکترم :))
البته منظورم از خانواده ، همه به جز والدینم هستن ...
صدقه سر این دکتر-دکتر گفتن ها ، این فکر برام به وجود اومد که پزشکی عجب رشته خزیه :))))))
اگه الان رشته ام رو دوست نداشتم ، باید روزی هزار بار کله ام رو به دیوار می کوبیدم که چرا نرفتم پزشکی بخونم ؟!
خلاصه اینکه ده سال پیش حساب- کتاب کرده بودم که تو بیست و هفت سالگی دکتری رو گرفته باشم :)))
نخندین بهم ... به جان خودم ده سال پیش
یادم نیست در ادامه میخواستم چی بگم ولی ... هیچی ! بیخیال ...
یکی از اون اتفاق هایی که برجسته ست رو در مقایسه با 10 سال پیش حتما باید ثبت بشه ، مادر شدنِ دوستمه ... همین روزها قراره بچه ش به دنیا بیاد ... من هر روز باید دم خونه شون معطل می شدم تا خانوم بیاد با هم بریم مدرسه ...اصلا منو نداشت میخواست چی کار کنه ؟:))
×××
+ وقتی حرف نمی زنم ، یعنی خیلی حرف دارم !
+ گاهی وقتا که خیلی حرف دارم ، سکوت بهترین کاره !!!
+ یه وقتایی هم هست که ازین شاه کلید ها پیدا میشه و به مدت چند ثانیه ای قفل ها باز میشه ...
دارن تکرار پایتخت رو پخش میکنن ...
دیگه نمی دونم با این همه فانتزی چجوری کنار بیام ؟!
من پایتخت رو بخاطر نزدیک بودن به زندگی واقعی  دوست داشتم ... اما بخاطر یه عاملِ ( شاید نه چندان ناشناخته ) این سریال هم به جمع باقی کارهای ناموفق پیوست !
امان از فانتزی های دوست نداشتنی این سریال ...
از همون صحنه ای که سقف خونه نقی می ریزه ، کار خراب شد ...
بعدش هم شاهد سیل عبارات و واژگان مازنی بودیم که تو دو قسمت قبلی وجود نداشت و یکهـــویی در قسمت سوم زد بیرون ...
من هنوزم موندم که تو استان مازندران کاشی کار یافت نمی شد که از تهران اوس موسی رو آوردن ؟
کاشی کار ها از مرحله فنداسیون نظارت دارن ؟
یا بناها کاشی کار شدن ؟
با کلا مال لفت دادن داستان بود ؟
.
.
.
یه قسمت اعظم داستان رو چشم پوشی کنیم و برسیم به برج میلاد ...
اگر کسی گذرنامه چینی داشته باشه ، بازدید از برج براش مجانیه یا کلا باید طرف خارجی باشه ؟ گذرنامه ایرانی رو قبول نمی کنن ؟
مسابقات پیشکسوتان اینقدر هرکی هرکیه ؟
من که ورزشکار حرفه ای نیستم ولی تو یه تابستون 6 کیلو وزن کم کردم ...سه روز در هفته ایروبیک و بدنسازی کار میکردم و عصرها می رفتم استخر ... روزی 350 تا درازنشست می زدم فقط .... !
چرا نمی تونم خودم رو متقاعد کنم که یه ورزشکار(!!!) پیشکسوت بتونه این کارو انجام بده ؟!
مگه مشخصه ظاهری یه کشتی گیر به گوش شکسته بودنشه ؟!
کاش حداقل جناب تنابنده بازوهای قوی و سفتی داشتن !
نمی خوام از واژه «خالی بندی »استفاده کنم تا به کسی برنخوره !... ولی فانتزی آخه تا چه حد ؟! 
کسی که بعد سالها به کشتی برگشته ، توی دو روز ، 6 کیلو کم کرده ، بدون تمرین و اردو میاد آمریکا رو روسیه رو شکست میده ... تازه یه چینی که 3g بوده هم می بره ... خب آقای عزیز ، بهتر بود دور اول هم به جای قرعه ی استراحت ، یه کشتی گیر کوبایی میذاشتین که فانتزی هاتون تکمیل بشه دیگه !
آهان ... اینو یادم رفته بود ... سرنوشت کل تیم ملی هم بستگی به کشتی 76 کیلو داشت ...
اینها دیگه از فانتزی گذشته و به مرحله «توهیـــن» رسیده !
فانتزی های دیگرش مونده ... تغییر آنچنانی ارسطو و آخرش هم بردن گوشی توی بخش مراقبت های ویژه که از قضا بی در و پیکر هم هست !
یه عالمه چیز میز داشتم واسه گفتن در مورد این سریال ولی حوصله م نکشید ! مردم این سریال هارو میبینن و بهشون خوش میگذره .
×××
چند وقت پیش - که خیلی هم دور نیست - مجبور شدم فاصله گیشا (دقیقا از ابتدای فروزانفر) تا تقاطع جلال و کارگر شمالی رو پیاده طی کنم ... البته خیلی هم اجباری نبود ! ولی من نیاز داشتم به پیاده روی ... نیاز داشتم به ذهنم فرصت فکر و جمع بندی بدم ... نیاز داشتم یه کمی نفس بکشم ، حتی اگر هوای آلوده به سرب تهران رو تو ریه ام بکشم ... 
کیف لپ تاپم رو کول کرده بودم . دستهام توی جیب بودن و پالتوم مثل یه شیء اضافه روی ساعدم ولو بود ... تمام چراغ های ایستاده در ترافیک مستقیم میخوردن وسط چشمهام ! طوریکه خیلی چیزهارو نمی دیدم ... حتی جدول بندی پیاده رو یا آدم هایی که از روبروم می اومدن ...
توی اون چند دقیقه پیاده روی یک چیزهایی برام یادآوری شد ...
چیزهایی که بخاطر بدیهی بودنشون ، خیلی ها فراموشش میکنن ... خیلی ها هم ، همه چیز رو معمولی می بینن ... انگار براشون حکم ابد صادر شده که در روی یک پاشنه بچرخه !
ولی دنیای ما علی رغم همه معمولی دیده شدن هاش ، خیلی خیلی خاصه ...
اینکه نور اگر زیاد باشه ، فرقی با تاریکی نداره !
اینکه مهم نیست یک نفر چقدر نور در اخیتار داشته باشه ! مهم اینه که نور از چه جهتی بتابه !!!
اینکه باید به اندازه ظرفیت موجودات بهشون نور داد ...
اینکه ...

×××
در اتوبوس سفید زهوار دررفته ای نشسته بودم و به سمت دانشگاه می رفتم تا به کلاس 10 صبح برسم که از قضا از ساعت هشت و سی دقیقه شروع شده بود !
چه ضد حالی میخورد آدم ، وقتی در تختش دارد دوره های غلت و خواب های تنبلی اول صبح را مرور می کند ........... و یکهویی تماس می گیرند که «بدو بیا ... هشت و نیم کلاسه !»
عین تیری که از چله کمان رها شده باشد ، از تختم پریدم پایین و می رفتم که فقط یک مسواک بزنم و بروم دانشکده ، که یکـــهو ! دلم به حال خودم سوخت !
با آرامش چای دم کردم ، صبحانه خوردم ، لباس پوشیدم و به مالیدن کرم ضدآفتاب قناعت کردم که مثلا من خیلی عجله داشتم و حتی یک رژ خشک و خالی هم نزدم !!! :)))
پشتِ چراغ قرمز چهار راه فاطمی ، این سوال برایم به وجود آمد که «بعد از این ، چه ؟!»
تا قبل از این ، می دانستم که میخواهم ارشد بخوانم ... و همیشه یک راهی برای خودم داشتم که اگر نشد ، دنیا به آخر نرسیده !
پشت چراغ قرمز ، به این فکر کردم که قدم بعدی ام چیست ؟ ارشد که تمام بشود ، دنیا تمام می شود ... ؟
خیلی قبل تر ها ، زمانی که یک بچه مدرسه ای بودم ، برنامه ام این بود که تا بیست و هفت-هشت سالگی دکتری را تمام کنم و خلاصــــــــ ... !
دیدگاهم به زندگی ، بیش از حد مستقیم بود ! تحت تاثیر جوِ شاگرد اولی ، فکر می کردم اینکه فقط من بخواهم ، کافیست ! 
ولی خیلی زود گوشی دستم آمد :))
زندگی پَس گردنی های جانانه ای به آدم می زند ! فقط باید چشم باز کرد و دید ! 
وقتی در دوره لیسانس یک شخصی ، درس بـــوق را سه بار می افتد امــا زودتر مدرکش را می گیرد ... پــــوووفــــ ... بارِ منفی آن لحظه ، اصـــلا قابل توصیف نیست !مخصوصا وقتی از یک چیزهای دیگری هم خبر داشته باشی ...
الان و درست در همین لحظه ، هیـــچ تصمیمی برای دکتری ندارم !
حتی برای شاگرد اول شدن هم ... !
حتی هنوز تصمیم نگرفته ام این دوره ارشد را ، در چند ترم تمام کنم !
الان فقط دلم میخواهد خوش باشم ! گرچه بعید است ... 
برای خوش بودن باید چشم ها را بست ... که من اهلش نیستم ... ما به رسمِ سهراب ، چشم هارا می شوییم :)
این تکراریه ،نه ؟
×××
کتابخانه معماری توی ساختمان موسیقی ست ... یا شاید هم دانشکده موسیقی ست که توی ساختمان کتابخانه جا گرفته است ؟!
اصلا نمی دانم این چه قضیه ایست ؟!
کل دانشکده هنر، از یک بی نظمی -از پیش تعیین شده -تبعیت می کند !!!
خیلی چیزها سر جایشان نیستند و ما ، مثل ارواح سرگردان به این سمت و آن سمت پرواز می کنیم !
من کتابخانه خودمان (همان ساختمان موسیقی) را دوست دارم ...
در لابی که می ایستی صدای موسیقی دیوانه ات میکند ... و بیشتر از همه نوایِ پیانو ... حیف که نمی شود یکهویی رفت و توی کلاسشان نشست ! مراتب خاص خودش را می طلبد !
داشتمم با عجله از ساختمان موسیقی- کتابخانه خارج میشدم که نزدیک بود با کسی برخورد کنم . طبق معمول شتابم زیاد بود و مجبور شدم دستم را به در بند کنم و خودم را کنار بکشم . فقط یک لحظه - یک لحظه ی خیلی کوتاه - چهره ی مردی که نزدیک بود با او برخورد کنم ، را دیدم ... او خیلی معمولی از کنارم رد شد .
اما چیزی در ذهنم ، درست مثل Tom ، وقتی که مثل یک بالون باد میشد و هنگام خالی شدن به در و دیوار برخورد میکرد ، داشت خودش را به در و دیوار می کوبید !
می شناختمش !
آن مرد را می شناختم !
اسمش ... ؟ اسمش ... ؟
وسط کلوناد ایستاده بودم و هی به مغزم فشار می آوردم اما از آن موقع هایی بود که بایکت شده بودم !
دویدم ... پله ها را پشت سرم جا گذاشتم ...خودم را پرت کردم توی آتلیه و یقه یکی از پسرها را گفتم که بگو این آقاهه ... این آقا شاعره ، اسمش چیه ؟ همونی که سیبیل داره !
با انگشت هایم نقش سیبیل هایش را روی صورت خودم کشیدم !
تموم شد :)


[ یکشنبه 9 شهریور 1393 ] [ 02:48 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین