تبلیغات
اِسپَرلوس - متحیرم چه نامم ... ؟!










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

باز هم یکی از این اپلیکیشن های فلان فلان شده ی اندرویدی کار دست من داد ! در فوریت ماجرا همین بس که نتوانستم وجدان عزیزم را خواب کنم و ناچار خواب گران مایه را از چشمهایم دور کردم و آمده ام دست به دامان این کیبورد مشکی شده ام شاید وجدانم آسوده بشود ...
ذهنم آشفته است و نمی دانم باید از کجا شروع کنم ! وقتی اینتر را فشار بدهم و بروم سطر بعدی ، عنان این نوشته را می دهم دست احساسم تا هرچقدر می تواند بتازد بدون اینکه نگران خط و ربط نگارشی اش باشد ... فی الحال این آشفتگی را بر من ببخشایید :)
صحبت از سنت های پر افتخار ایرانی بود ... همین چند وقت پیش ، سر یکی از کلاس ها و بین صحبت های فلسفی  معماری ، مثل یک چشمه کوچک زلال ،انگار خودش راه خودش را پیدا کرد و شد سوژه بحث اصلی کلاسمان و رود شد ، دریا شد، اقیـــانوس شد... 
باعث شد تا یک بار دیگر به خودم یادآور بشم که از فرهنگی هستم بس غنــــی !
صحبت سر «گلریزان » بود ...
نمی دانم شما هم مثل من هستید یا نه ؟! گلریزان که می شنوم یاد جهان پهلوان تختی می افتم و گودِ زورخانه ... یادِ ضربِ مرشد و نوای یا علی ...
استاد می گفت بزرگی ، کیسه ای دست می گرفت و بین جمع می چرخید ! دست ها مشت شده از جیب ها بیرون می آمد ، مشت شده به داخل کیسه فرو می رفت و مشت شده از داخل کیسه بیرون می آمد !
پرسید «می دونید برای چی؟»
خودش بعد چند ثانیه پاسخ داد :
«دست ها مشت شده از جیب بیرون می اومد برای اینکه کسی نبینه چقدر از جیب خارج میشه ! کسی خجالت نکشه که پولش برای کمک کمه ! کسی مغرور نشه که فلان مقدار دارم کمک میکنم ! برای اینکه صفر ها جلوی نیت ها ، صفر بمونن ! مردم پول می انداختن تو کیسه ، سکه ، طلا ...
حالا می دونید چرا دست ها مشت شده بیرون می اومد ؟
برای اینکه اون کسی که محتاجه و روی کمک خواهی نداره ، خودش از توی کیسه یه مقداری برداره ...»
و من در خلال تمام صحبت های استاد داشتم فکر میکردم که چقدر این کار علی وارانه ست ... چقدر شیعیانه ست ... چقدر اصلا زورخانه با نام علی معنا پیدا می کند ! 
استاد از شایستگی اسم این سنت حرف می زد که نه صدقه است ، نه کمک ، نه دستگیری ، نه وام ، نه منت است و نه خجلت ... گلـــریزان است ... می گفت مجلس که تمام می شد انگار که نه خانی آمده و نه خانی رفته ... نه به غرور کسی اضافه می شد و نه از آبروی کسی کم !
و من هی با خودم تکرار می کردم «ناشناسی که به تاریکی شب »...«ناشناسی که به تاریکی شب »...«ناشناسی که به تاریکی شب »... ناشناس ... ناشناس ... تاریکی ... تاریـــک ...
و هی به خودم افتخار کردم که من هم قطره کوچکی از آن فرهنگ هستم که زورخانه دارد ، گلریزان دارد ، کاشیکاری آبی فیروزه ای «لا فتی الا علی» دارد ...
و فکر کردم که اگر یکی از مسئولان فرهنگی جامعه بودم ، شاخص رشد فرهنگ را نمی گذاشتم پای چاپ n جلد کتاب و مجله و همین چیزهایی که هر سال گزارش می دهند و تهش نمی دانم چرا باز همه چیز انگار بدتر می شود !
کاش هنوز هم مثل قدیم ، زورخانه بعد از مسجد چشم و چراغ یک محل بود ! کاش هیچ وقت استخر و سونا و پاساژ و کلینیک و سینما و ... نمی شدند ارزش یک محله ! کاش می شد همه مان کمرهای مبارک را جلوی درب کوچک و نقلی زورخانه ها خم کنیم که تعظیمی بشود به همه ی مقدسات ... که بعدش برویم  در نورِ علی ، در شورِ علی حل بشویم ... و آن وقت چقدر از مشکلات حــل می شد !
و امروز ...چه کسی می داند چرا خیلی چیزها منحل شد ؟! 
.
.
.
باز من ماندم که چطور حرف بزنم ... سر کلاف باز از دستم در رفت ! مستقیم برویم سر اصل مطلب چطور است ؟
عزیزان من ... می شود آب یخ روی سر خود نریزید ؟! 
حداقل می شود اول چند دقیقه به حرف های من فکر کنید ؟ نیاز دارم کسی جواب سوال هایم را بدهد ،بعدش ...
بیخیال ! بعدش به من مربوط نیست ! من می چسبم به قبلش ... 
قبلش ... یعنی کمی قبل تر از امروز ، همه چیز را به یک شاخص می سنجیدند و بعد از تغییر و اصلاح می گذاشتند در برنامه کاریشان . امروز چرا یک موجی یک جای این کره خاکی راه می افتد و بعدش عینا باید توسط ما تکرار بشود ؟ 
یک چیزی به سرعت مد می شود ، می گوییم «واای چقدر بامره !ما هم این کارو بکنیم ، ها ؟ هم کارِ خیره ، هم ...»
این «هم» ها دردناک است ، خطرناک است ... کشنده ست ...
کمک پنهان نباشد تا همه ی دنیا بفهمند که کمک کردیم ؟! خب ... یعنی باید بفهمند دیگر؟ که موج کمک شکل بگیرد ؟ درست است ؟ که دیگران را وارد این زنجیره کنیم ؟! که کمک ها قطع نشود ؟ که تبلیغ بشود برای کار خیر ؟
هممم ... کارِ خیر ... چقدر خوب !
پس چرا وقتی خبر را خواندم خوشحال نشدم ؟ چرا قلبم درد گرفت ؟ چرا «ناشناس» و «تاریکی »محو شدند؟ ... نیست شدند ... چرا «مشت »ها انگار باز شدند ؟ چرا این همه صفر می بینم ؟ چرا گونی ها تبدیل به صندوق های شیشه ای شدند ؟
انگار ساعت دوازده ضربه نواخته باشد ..... فقط نمی دانم جادویی آمده یا جادویی رفته !؟
.
.
.
من خیلی سختگیرم ؟ یا شاید هم خیلی بدبین باشم ! هوم ؟
ولی یک چیزی را راست و حسینی می گویم ! حتی یک سر سوزن از آن غرور و افتخار گلریزان را با این 100 دلار ها و سطل های آب یخ بدست نیاوردم ! که خب البته غرور و افتخار من -یک نفر-، دردی از جامعه دوا نمی کند ! اما اگر خیلی بیشتر از یک نفر بودیم ، چه ؟
من هیچ وقت درگیر سرطان نبودم ! از شیمی درمانی ، آمپول های گران و هزینه های سرسام آور خبر آنچنانی ندارم ! من هیچ کدام از این ها را از نزدیک حس نکردم و نمی دانم این 100 دلاری ها چقدر با ارزش اند !
ولی یک حسی-که من به این حس زنده ام- می گوید یک بوسه از یک آدم معروف ، یک عکس امضا شده ، یک یادداشت محبت آمیز ، یک یادگاری کوچک ....
شاید این ها از ده ها مرتبه شیمی درمانی و صدها سطل آب یخ ،قوی تر باشند . و باز همان حس می گوید 100 دلاری ها توی گونی جایشان بهتر است :)
.
.
.
+همیشه اینجا برای خودم نوشته ام واز مطرح شدن گریزان بودم . ولی این یک بار را دوست دارم صدایم اوج بگیرد شاید ... !
+ این یادداشت توسط من (م.ر) با نام مستعار mirage ، ایرانی الاصل ، مسلمان و شیعه علی(بدون وابستگی به حزب یا گروهی) در بامداد دوم شهریور نوشته شده است...شهادت می دهم تمام مطالب بالا ، تفکرات شخصی خودم می باشد . هرگز قصد توهین به قشری را نداشته و ندارم اما بسیار بسیار بسیارافتخار می کنم که آن هایی که آغوشِ بازشان ،آشکار است و دست هایِ مشت شده شان ، پنهان .
+ آهای آدم های معروف ، می دانید که با بحران آب مواجهیم ؟ فقط به عنوان کسی که کمی بیشتر از دو قدم جلوترش را می بیند ، می گویم اولویت این روزهایمان باید جمع کردن آب باشد نه ... ! رویم به دیوار ، قصد دخالت در امور بزرگانانه ی شما را ندارم ولی به هر حال معروف بودن ، تکالیف سنگینی به دنبال دارد !می دانید دیگر ؟ شما خیلی در چشم هستید .
+ یک چیز دیگر هم بگویم و بروم وجدان و چشم هایم را با هم خواب کنم . اگر رئیس جمهور بودم (که نمی توانم باشم) ، وزیر نیرو بودم ، نماینده مجلس بودم ، رئیس سازمان محیط زیست بودم ، یکی از اصحاب رسانه بودم یا اگر آدم معروفی بودم که حرفم برو داشت ، انقدر فریاد می زدم  که یا گلوی خودم پاره بشود یا گوش های دیگران شنوا ! بحران آب از جدی هم جدی تر است !اگر کار به تخلیه تهران نرسد ، کل خزانه مملکت را شکرانه بدهیم باز هم کم است ! من آدم کوچک و بی سوادی هستم اما کل بارِ علمی ام را می گذارم پای همین جمله آخرم .
+ جیره بندی آب ، آخرش نیست ! اولش است ...


[ یکشنبه 2 شهریور 1393 ] [ 01:05 ق.ظ ] [ Mirage m ] نظرات



      قالب ساز آنلاین