تبلیغات
اِسپَرلوس










اِسپَرلوس

جهان فانی و باقی،فدای شاهد و ساقی~~~که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم


Mirage_mim


×هنوز شروع نکرده ، بسی این پیج اینستاگرام را عاشقم ! یه کمی هم بی‌جنبه تشریف دارم. به زور دارم خودم رو کنترل میکنم روزی پونصدتا عکس نذارم   خودم میدونم اگر اندکی وِل بدم ،از کار و زندگی می‌افتم و بیست‌و‌چهار ساعت در فکر اینکه حالا چی آآآآپ کنم ؟ :)
قبلنا به فیسبوق اعتیاد اندکی پیدا کرده بودم ،احساس خطر کردم کلا پرونده رو بستم . واقعن هم ترک اعتیادش دردناک بووود!!! الان اما نمیذارم اعتیاد بشه 


[ یکشنبه 4 مهر 1395 ] [ 07:51 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات

من بطور معمول حافظه‌ام خوبه ... بطور معمول توالی وقایع رو خوب حفظ میکنم ... ولی از پنجم آذر تا الان رو یادم نیست ! در واقع پراکنده یادمه !
چهارم آذر پنجشنبه بود . 
بچه ها یازده صبح بلیط داشتن . 
رامسر برفی بود ... 
چکمه های چرمم رو پوشیدم رفتم خونه دوستم مهمونی ... 
کلوچه خونگی خوردیم ... ساندویچ فلافل خونگی زدیم تو رگ ... دسر فقط یه قاشق چایخوری خوردم .... آخرین فنجون چایی هم در حالی نوش جان کردم که هرم شعله های آتیش هیزمی ، تو صورتم میزد و برف همچنان می بارید .
 ساعت پنج که شد شال و کلاه کردم و یادمه سه طبقه ساختمون رو با سرعت نور پایین دویدم چون سنگ های کف‌پله به شدت سرد بودن مثل قالب‌های یخ . 
رسیدم خونه دیدم پدرم هم رسیده و ماشین موجوده ! زنگ زدم به شایسته پرسیدم کجایین ؟ 
در جواب من گفت: دروازه‌تون چه رنگی بود ؟! فکر کنم پشت دریم !
باز پله هارو بدو بدو اومدم پایین . در رو که باز کردم دوتا دختر پتو پیچ پشت در بودن ! 
فرداییش هوا آفتابی و آسمون کاملا آبی بود ... رفتیم کارت پخش کردیم و دیگه از اینجا به بعدش رو نصفه و نیمه یادمه ...
کلی کار کردیم ... خیاطی رفتیم ... 
اوه ! ساندویچی رفتیم ...
قنادی رفتیم .... رژیمم به فنا رفت ...
بچه ها بستنی زدن تو رگ ...
کلی عکس گرفتیم ...
اربه کله رفتیم ...
تو ماشین یه بربری به شدت خوشمزه با پنیر خوردیم که به من اندازه کباب چسبید ...
کنار دریا رفتیم ...
تله کابین رفتیم ...
هوا خیلی گرم و بهاری بود ...
کلی گشنه مون شد ...
بعد دیگه کجا رفتیم ؟؟؟
واقعا چرا یادم نمیاد ؟؟؟
در به در دنبال جوراب شلواری برای من بودیم که نه خیلی اتفاقی با عروس دوماد برخورد کردیم ... قبلش با حدیث بعد سالها ذرت مکزیکی خوردیم ! ذرت قبلی رو با شایسته خورده بودم تو ولیعصر :))
من هیچ وقت تنهایی ذرت نمیخورم ! خلافش خیلی سنگینه :)) معمولا دنبال یه خلافکارم که شریک بشیم :)
رفتیم با هم لباس های رقص قاسم آبادی و حنابندون انتخاب کردیم ... چهارتا دختر پشت ماشینشون نشستیم و تا خودِ خونه انقدر جیغ زدیم که صدای من یکی گرفت !
بعدشم عروس خودش کلاس خصوصی آموزش رقص برای بچه ها گذاشت ... کلی خنده و شادی داشت
ار فرداش بگذریم چون آرایشگره گند زد و بـــــــــــوووق !!!
ما تا ساعت یک تو تالار بودیم در حدی که دیگه چراغ هارو خاموش کردن که ما تالار رو ترک کنیم :))
بعدشم رفتیم تو حیاط خونه داماد یه ساعت هم اونجا معطل بودیم ...
رسیدیم خونه ساعت 2 بود ... تا لباس عوض کنیم و موهارو وا کنیم شد 4 صبح ... کلا بچه ها هی میگفتن بخوابیم ولی هی نمی خوابیدن !
من 8 صبح بیدار شدم و بقیه کارها رو انجام دادیم ... عصرش لباس های حنا رو پوشیدیم و همونجور سوار ماشین شدیم رفتیم سطح شهر و کلی توجهات به سمتمون جلب شد ...
کلی آدم با ما عکس گرفتن :))
حس سلبریتی بودن دست داده بود خیلی :)))))
انقدر خوب بود که حس کردم یه چیزی شبیه سوخت اتم بهم تزریق شده !!!
همونجا تصمیم گرفتم یه دو دست لباس محلی برای خودم بدوزم :))
به نظرتون چه رنگی بدوزم ؟ 
حتمن یه دست باید مخمل باشه ... سر فرصت بشینم طراحی کنم و بدوزم ...
نمی دونم میدونید یا نه ؟! دامن لباس قاسم آبادی 10 متر پارچه ست !!! دیگه خودتون حساب کنید چقدر گرون و سنگینه ! تازه یه پونزده - بیست ردیف هم نوار بهش دوخته میشه ... دیگه فکر کنم باید گلریزون بکنم تا بتونم به اندازه دو دست پارچه و ابزار و یراق تهیه کنم ...
صبحِ شنبه ، سیزدهم ، بچه ها رفتن و من اون شب نتونستم بخوابم ! یک هو اتاقم خالی شده بود و تا چهار پنج صبح مثل جغد چشمهام باز بود ...
همین الانشم هر روز حداقل یک بار پدر و مادرم میگن از دخترا چه خبر ؟
به نظرم هر خانواده باید یه شیش - هفت تا بچه داشته باشن :))
×××
میدونید ؟ در ظاهر خوب بودم اما بعد اینکه همه چیز تموم شد تازه فهمیدم چقدر استرس تو بدنم تاثیر گذاشته بود !
حس و حال روزهای بعد دفاع رو دارم که نه موقع خواب باور میکردم همه چیز تموم شده و نه موقع بیدار شدن ...
الان دلم میخواد یه چند روز مثل قدیما زندگی کنم ... فقط زندگی کنم ... برم بیرون بگردم ... برم پیش دوستهام ... برم ناپرهیزی کنم و یه بستنی بزنم تو رگ ...
نتونستم این چند روز درست و حسابی تو اینستا گرام عکس بذارم ...
ولی خب بهانه ای شد بعدِ مدتها وبلاگ رو آپدیت کنم ...




[ پنجشنبه 18 آذر 1395 ] [ 07:30 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات

سلام .
خوبین ؟
بعد مدتها دارم تو وبلاگ می نویسم :)
نمی دونم الان مثال " مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه " برای وضعیت من ، مثال مناسبیه یا نه ؟!
بهر حال من همیشه نظر حقیقی خودم رو گفتم و میگم و از این موضوع هم نمی ترسم ! فقط حوصله دردسر و هوچی گری و امثالهم ندارم !!!
ولی با خودم گفتم الان دیگه واقعا اونقدر زمان گذشته که هرکسی وبلاگ من رو میخونه جزء اون دسته ست که حداقل شناخت مختصری از من داره !
برای همین گفتم بیام و نظر خودم رو مکتوب کنم .
×
×
× 
با تشکر از زری جونم که رمان ویلان رو به من معرفی کردن 
من این رمان رو کامل خوندم و یه جورایی مطمئنم بالای 99% شماها هم خوندینش !
به طور کل از لحاظ نوشتار ، شخصیت پردازی ، فضاپردازی و ... داستان خوبی بود . به وضوح شاهد پیشرفت نویسنده بودیم .
پیوستگی وقایع داستان جوری بود بدون اینکه زده بشی ، دلت میخواست تا تهش بری ...
اما در کل ویلان مثل دیکته ای بود که یک غلط رو از ابتدا تا به انتها در هر سطر تکرار کرده بود ...
یک دیکته ای که نمره اش می بایست بیست می شد ، ....
نمیخوام بگم نمره اش چند ! از نظر من نمره قبولی نبود و خیلی هم حیف بود !
اول داستان ورود زنی به ایران رو میفهمیم به نام رها ... اوایل جوری نشون داده میشه که این شخص (با مزاحمت ها و تماس های تلفنی مشکوکش )مقصره در طلاق شخصیت اول داستان( بنیامین ) !
اول داستان جوری نمایش داده میشه که یه عشقی در میونه ! به همین خاطر این تماس ها اندکی منطق همراه خودش داره ... و اینکه رفیق شیش دنگ بنیامین ( امیرعلی) و همسرش ، همدست رها هستند . 
رها در واقع خواهر بنیامین داستان هست که در کودکی برادر کوچکش رو گم کرده ! اما قسمت ناخوش احوال داستان ...
.
.
.
رها در قسمتی از داستان بهانه میاره که چرا چهارسال تماس تلفنی مشکوک میگرفته با امیر علی !
اینکه مست بودم !!! اینکه در گیر فلان کار و فلان مساله بودم ! تا این و اون و اون یکی رو درست کنم شد چهار سال !
یه جا هم میگه می بایست اول از امیرعلی می پرسیدم که آیا تو فرزند خونده ای ؟ که بعدش بگم شبیه پدر منی ! بگم مثلا میتونی برادر من باشی ...
.
.
.
من الان سوالم اینه ... این رها خانم که در یک عروسی بنیامین خان رو میبینه و بخاطر شباهت خیلی خیلی شدیدش با پدرش احتمال میده که این آقا برادرشه ، چرا دنبال این بود بیاد ازش بپرسه تو پسر خونده هستی یا نه ؟ مثلا اگر پدر و مادر بنیامین اعتراف نمی کردن ، چی میشد؟!
.
.
.
من میخوام بدونم من اگر جای رها بودم ... همون بعد عروسی ، بعد شک کردن به نسبت خونی با بنیامین ، بعدِ گفتن ماجرا به امیرعلی و همسرش ، چه میکردم ؟
.
.
.
جواب این مساله اصلا نیاز به فکر کردن نداره ! 
از امیر علی که با بنیامین رفیق گرمابه و گلستان، و خونه یکی بودن ، میخواستم یک نمونه از "دی اِن اِی" بنیامین ( مو ، ناخن ، آب دهن ، خون ) رو بگیره و بندازه تو پاکت و بفرسته بلاد خارجه ! ایشونم که پولدار بودن ! بعد بیست - سی روز جواب می اومد که چقدر با هم فامیلن !
دیگه چهارسال مست کردن و زنگ زدن و استخدام کردن طرف دیگه چی بود ؟!
.
.
.
ولله من هرجور به قضیه فکر کردم ، منطقم راه نداد قبولش کنم !
خیلی حیف بود !
برای یه روزنامه نگار میتونه هزارتا مساله پیش بیاد که منجر به طلاق بشه و کل ماجرا بدون صدمه ادامه پیدا کنه ...
بنظرم این تماسهای رها یه غلطی بود که تو هر خط این دیکته تکرار شد ... تکرار شد و از ارزش داستان کم کرد ...
.
.
.
رها رو که از ماجرا فاکتور بگیریم ، من از خوندن ویلان لذت بردم ... ماجرای بنیامین و آنا و رهام رو دوست داشتم ... خونه پدری بنیامین هم ...
منهای ماجرای رها ، تسلسل داستان هم دوست داشتم .
.
.
.
این بود نظر شخصیِ من 


[ دوشنبه 1 آذر 1395 ] [ 10:21 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات

اعترافش سخته ولی فکر کنم هم من، هم شما نسبت به اینجا کم لطف شدیم !
امان ازین شبکه‌های مجازی ... نوچ نوچ نوچ ...

×××عههههههه !!!! ما از لطفتان ممنونیم :))
الان سوالم اینه من که هی زیر عکسام حرافی میکنم، دیگه دقیقا چیو بیام اینجا بگم؟ :)
×× اینجا هوا بس جوانمردانه سرد است ! 
× واقعا تو فصل سرد هوا باس سرد باشه دیگهههه



[ سه شنبه 11 آبان 1395 ] [ 09:48 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات

من خیلی وبلاگ‌خون بودم . خییییلی !
کلا تفریحم بود . مجبور بودم تو خونه بشینم و درس بخونم. اگر کتاب رمان دست می‌گرفتم به طرز دیوانه واری باید کلش رو یه‌جا می‌خوندم. ازین مدل‌های شبی سه صفحه، نبودم . بنابراین وبلاگ خونی میکردم.
الان کلی از اون وبلاگ‌ها متروکه شدن. خیلی غم‌انگیزه . 
دلایل زیادی میتونه وجود داشته باشه ولی احتمالا دلیل اعظمش ، شبکه های اجتماعی گسترده‌ی موبایلی هستن ... 
من هم از وقتی اینستاگرام رو راه انداختم ، میلم به نوشتن در اونجا بیشتره . نه بخاطر جذب فالوئر یا گرفتن لایک ... من به طرز عجیبی ، آدم تصویری هستم ... روی عکس‌ها بیشتر میتونم حرف بزنم. اصلا وقتی یه تصویری میبینم که یه کمی توجهم رو جلب میکنه ، مغزم بی اختیار شروع میکنه به جمله ردیف کردن ... می‌گرده دنبال کلمه‌های جدید ... اون تصویر رو رنگ میکنه ... تغییر میده ... باز سازی میکنه ... بعد از یه صحنه کوچولو یه داستان بلند می‌سازه ...
بخاطر همین من بی هدف گشتن رو دوست دارم ! همیشه قبل بیرون رفتن موبایلم رو شارژ ۱۰۰% میکنم . 
کلا دلم میخواد خودم برم بیرون ... خودم کشف کنم. اما گاهی که نتونم ، به صورت رندوم پیج های اینستای ملت رو نگاه میکنم . بعضی ها بوی واقعیت میدن و بعضی‌ها رنگ دروغ دارن .
اصلا چرا دارم اینها رو می‌نویسم ، نمی‌دونم !
گاهی وقت‌ها با خودم میگم کاش یه چیزی مثل غول چراغ جادو داشتم که میتونست از تصورات ذهنیم یه اسکن بگیره و اپلای کنه رو سوژه‌های فعلی . مثل همین خونه ای که تو اینستاگرام عکسش رو گذاشتم .دلم میخواد این غول رو داشتم، حتی به قیمت اینکه هیچ وقت نتونم از قدرتش به نفع خودم استفاده کنم ! 
اگر همچین چیزی داشتم حداقل میتونستم یه شهر زیبا بسازم . یه شهری که گوشه و کنارش برای مردمش دوست داشتنی و خاطره انگیز باشه . شهری که انقدر خوووب باشه که تبدیل بشه به لوکیشن خیلی از داستان‌های عاشقانه‌ی دنیا ...


[ شنبه 1 آبان 1395 ] [ 11:36 ق.ظ ] [ Mirage m ] نظرات

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ چهارشنبه 28 مهر 1395 ] [ 11:51 ب.ظ ] [ Mirage m ] نظرات

تعداد کل صفحات : 24 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...  



      قالب ساز آنلاین